خريد نرم افزار

خريد نرم افزار

توضيحات

 
پيوندها
لينكي ثبت نشده است
طراحی قالب وبلاگ
ایجاد وبلاگ
سایر ابزارها
[ ۱ ]

خبرخوان یا همان RSS وبلاگ
رمان اولين نگاه

رمان اولين نگاه

آرش- كه چي؟بري چي بگي؟به نظرت حرفي هم مونده؟
اميرعلي-آخه نميشه كه همينجوري از همه چي بگذرم و ولش كنم....خدا رو خوش نمياد
آرش- تو اين جور مواقع بدترين كار در حق مريض هاي اينجوري ترحمه
اميرعلي- ميگي چي كار كنم؟برم پيشش ترحمه نرم هم بيچاره ماندانا خيلي غصه دار ميشه تازه پس تكليق دل خودم چي؟
آرش- به نظر من مثل سابق باهاش رفتار كن بريد بيرون بگيد بخندين
اميرعلي- اينجوري در حق خودم ظلم ميشه
آرش-برو بمير امير....عاشق نيستي بچه تا اين چيزا رو بفهمي
اميرعلي- عاشق؟....نميدونم....نيستم ولي خوب دوسش كه دارم
آرش- اگه دوسش داشتي مريض و سالمش واست فرقي نداشت.
اميرعلي- حالا برم ببينمش يه چي ميشه ديگه
آرش- برو ولي خوب امير تو تكليفت با خودتم مشخص نيست....تو ماندانا رو چه قدر دوست داري؟ اصلا دوسش داري؟
اميرعلي- معلومه كه دارم اگه نداشتم كه تصميم به ازدواج باهاش نميگرفتم
آرش- امير تو واسه درك عشق سنت كمه....اگه نظر منو بخواي اين عشق نيست اين هوس بود تو از روي اشتباه هوس رو با عشق اشتباه گرفتي فكر كردي عاشق ماندانايي در حالي كه نيستي
اميرعلي- بله بابابزرگ....حق با شماست....شما چند سالتونه
آرش- مسخره بازي درنيار....جدي ميگم
اميرعلي- بيا بريم ناهار كه داري از زور گشنگي هذيون ميگي
دوتايي رفتيم طبقه پايين
اميرعلي- مليحه خانوم ناهار آماده ست؟
مليحه-بله آقازاده تا 10دقيقه ديگه ميز آماده ست
اميرعلي- تا ميز آماده شه بريم بالا يه سر به سارا بزنم ببينم چي كار ميكنه
با آرش رفتيم بالا در اتاق ليلا رو زدم ولي كسي جواب نداد درو آروم وا كردم هيچ كس نبود
آرش-حتما با ليلا رفته بيرون
همين لحظه صداي خنده سارا اومد
اميرعلي-نه تو اتاقشه بيا بريم
دره اتاق رو وا كردم ولي برخلاف انتظارم كه فكر ميكردم ليلا و سارا داخلن محبوبه با سارا تنها بودن
اميرعلي- ببخشيد بدون در زدن اومديم فكر كردم ليلا تو اتاقه
محبوبه-خواهش ميكنم
سارا تاتي تاتي خودشو رسوند به منو و آرش....بغلش كردم كه با اون زبون شيرينش گفت:
ــ داي داي خاله(و چنگ زد به موهاش)
آرش- چي ميگه اين خواهرزاده ات امير؟
اميرعلي-والله من كه فقط قسمت اولشو فهميدم كه گفت داي داي....منو ميگه منظورش دايي يه ولي قسمت دومو نفهميدم فكر ميكنم تبليغ شماپو بچه بود
آرش- چه ربطي داشت شاسگول؟
اميرعلي- جلو بچه نگو ياد ميگيره.....دايي يه بار ديگه بگو...خاله چي؟
محبوبه- ببخشيد دخالت ميكنم ولي داره ميگه خاله موهامو بست
آرش-نيگا چس مثغال بچه يه ساعت ما رو معطل كرده؟
همين لحظه صداي مليحه خانوم اومد كه ما رو واسه ناهار صدا زد.....داشتم سارا رو با خودم ميبردم پايين كه صداي محبوبه مانع حركتم شد
محبوبه-اگه ميشه سارا رو ميدين؟
اميرعلي- كاري داريد؟بذاريد ناهار بخوره حداقل
محبوبه- سارا ناهار خورده.... من زودتر بهش دادم ميخوام ببرمش تو حياط
اميرعلي- باشه پس ما رفتيم
سارا رو دادم دستش و دوباره با آرش رفتيم پايين تو سالن غذاخوري
(در بين راه) آرش- چه مؤدبانه حرفيدي!خبريه؟
اميرعلي- نه چه خبري؟
آرش- چه ميدونم....نكنه پاداده بهت
اميرعلي- هيسسسسس خفه شو يهو ميشنوه....نه اون از اون دختراست نه من از اون مردا
آرش- تو كه اصلا نيستي!!!!! باباي منه هرشب با يه دختر ميخوابه!
اميرعلي- برو بابا ديوونه
وارد سالن غذاخوري شديم....با ديدن غذاهاي سر ميز حالم بهم خورد....بازم يه مشت غذاي اجق وجق كه حتي اسمشونم نشنيده بودم....محض تظاهر نشستم سر ميز و يه غذاي مختصر براي خودم كشيدم....آرش همون طور كه ميخورد يه ريز حرفم ميزد جاي ليلا خالي بود حتما باز خونه يكي از دوستاش دوره بود
بعد از ناهار با آرش رفتيم بالا و بعد از يه چرت بيدار كه شدم آرش نبود رفتم پايين سراغشو از يكي از خدمتكارا گرفتم كه گفتن رفته....نامرد يه خداحافظي هم تو دهنش نميچرخه
بعد از خوردن يه فنجون قهوه اماده شدم و راه افتادم برم ماندانا رو ببينم تو راه همش به ماندانا و احساسم فكر ميكردم من ماندانا رو واقعا دوست دارم حاضرم حتي همينجوري هم بپذيرمش با همه مشكلاتي كه الان باهاش دست به گريبان شده... اون همه اميد منه كسي كه قراره تا ابد باهام باشه كسي كه تمام خلأ هاي زندگيمو پر كنه....هم پدرم باشه هم مادرم هم دوست و هم همسرم
تا رسيدن به مقصد با همين افكار دست و پنجه نرم ميكردم پشت درشون ترمز كردم و به موبايل ماندانا تماس گرفتم بعد از دو سه بوق جواب داد
ماندانا- به به....آقا اميرعلي خان....پارسال دوست امسال آشنا؟
اميرعلي - بي انصاف نباش ماندانا منم تو اين دو روز اوضاع خوبي نداشتم تا يه قدمي مرگ رفتم
ماندانا- اگه تو تا يه قدمي مرگ رفتي من فاصله اي بيشتر از يه تار مو با مرگ ندارم پس منت نذار سرم
اميرعلي-بايد ببينمت
ماندانا - كه چي بشه؟كه بهم به چشم ترحم نگاه كني؟
اميرعلي-ماندانا حرفاي كليشه اي سريالاي ايراني رو تحويل من نده....عشق با ترحم خيلي فرق داره....من جلوي در خونه تونم
ماندانا- چييييييييييي؟تو اونجا چي كار ميكني؟
اميرعلي-اونجا؟مگه خونه نيستي؟
ماندانا- (بعد از كمي مكث در حالي كه از جمله اش طعنه ميباريد) به نظرت جاي مريض تو خونه اشه يا مريض خونه؟
اميرعلي- بيمارستاني؟ حالت خيلي بده؟
ماندانا-مگه فرقي هم واست ميكنه؟
اميرعلي- ماندانا چرا باور نميكني دوست دارم؟ ماني كدوم بيمارستاني؟ميخوام ببينمت
ماندانا- اميرعلي من نميتونم زياد حرف بزنم گوشي تو اين بخش ممنوعه اينم الهه يواشكي بهم داده
اميرعلي- مگه كدوم بخشي؟
ماندانا- بخش شيمي درماني(وبعد قطع كرد)
احساس كردم خونم منجمد شد باورم نميشد مانداناي عزيز من الآن داره شيمي درماني ميشه!انگار تازه باورم شده بود اون سرطان داره تا الآن همه چيز واسم مثل يه بازي بود ولي حالا يه دفعه فهميدم كه هيچ بازي دركار نيست بلكه همش حقيقت محض ....چه طور خدا دلش مياد بنده اش رو تو اين حال ببينه با ناراحتي سرمو رو فرمون گذاشتم و شروع به گريه كرم كاري كه تو اين دو روز واسم عادي شده بود....نميدونم چه قدر گذشت كه كسي به شيشه ماشينم زد....سرمو بلند كردم كه با باباي ماندانا چشم تو چشم شدم خدا رو شكر كه اون منو نميشناخت....شيشه رو كشيدم پايين كه پدرش با يه صداي به شدت غمگين و رنجور گفت:
ــ جوون ميشه ماشينتو از جلوي در پاركينگ حركت بدي؟
اصلا يادم نبود هنوز جلو در خونه ماندانا اينام ماشينو روشن كردم و راه افتادم حتي يه معذرت خواهي هم نكردم....پدر ماندانا چه قدر شكسته شده بود شايدم به نظر من اينجوري بود با هر بدبختي بود خودمو رسوندم به خونه و در مقابل چشماي پرسشگر خدمتكارها و مادرم به اتاقم رفتم و درو قفل كردم
ساعت ها بدون هيچ حرفي به يه نقطه خيره شدم و فكر ميكردم به بازي سرنوشت دست تقدير دلم واسم ماندانا خيلي ميسوخت چه آرزو هايي داشت چه قدر واسه روز عروسيمون نقشه داشت
ماندانا- ميدوني امير دلم ميخواد لباس عروسم يه متر دنباله داشته باشه
اميرعلي- به نظرت كم نيست دنبالش؟؟؟؟ بابا گير ميكنه به پات كله پا ميشي....فكر كن عروس و داماد دارن تانگو ميرقصن داماد عروس رو ميچرخونه عروس با كله ميره تو زمين....چه سوژه اي ميشي!!!! فيلمت تو گوشي ها پخش ميشه
ماندانا - هه هه رو آب بخندي....خوب پس دوست دارم لباسم خيلي پف باشه....امير؟به نظرت سارا عروسي ما چند سالشه؟
اميرعلي- نميدونم ولي فكر كنم حول و حوش 120 سال رو داشته باشه
ماندانا- مسخره بازي درنيار ميخوام ببينم ميتونه ساقدوشم باشه؟ چه خوب ميشه عروسي مون دوتا ساقدوش پسر تو داشته باشي توتا من مدل خارجي ها
اميرعلي- بابا ماندانا ول كن اصلا ببين من ميگيرمت شايد يه وقت پشيمون شم( ماندانا كه حسابي عصبي شده بود كوسن مبل رو به سمتم پرت كرد بعدم بلند شد منو بزنه كه منم در رفتم اونم دنبال من)
با يادآوري اون روزا اشكم دوباره سرازير شد( اينم چه ادا اطوار زنونه داره هي اشكش دمه مشكشه)
داشتم تو درياي خاطرات سير ميكردم كه با صداي در به خودم اومدم
مليحه- آقازاده....حالتون خوبه؟ خانوم گفتن واسه شام صداتون كنم
واي خدا من كي شب شد!!!! اصلا نفهميدم چه مدته كه دارم خاطرات رو مرور ميكنم صداي مليحه خانوم منو دوباره به خودم آورد
مليحه - آقازاده داخل اتاقيد؟صداي منو ميشنويد؟(بعدم با يه نفر ديگه صحبت كرد) فكر كنم خوابن
حوصله بيرون رفتن نداشتم رفتم روي بالكن تو اتاقم با باز كردن در هواي تازه وارد ريه هام شد با اينكه تابستون بود ولي هوا خنك بود رفتم پشت ميزي كه تو بالكن بود روي صندلي نشستم و به منظره حياط نگاه كردم متوجه شدم كه محبوبه داره از در خارج ميشه معمولا خدمتكارا تو خونه اجازه ي خارج شدن ندارن يه حس كنجكاوي به سراغم اومد كه داره كجا ميره نميدونم چرا يه چيزي ته دلم منو قلقلك ميداد برم دنبالش بي معطلي كتمو برداشتم و از اتاق خارج شدم و در مقابل صداي مادرم كه از من راجب اين خروج بي موقع توضيح ميخواست از درخونه خارج شدم و سوار ماشين شدم و ماشينمو از حياط خارج كردم به سر كوچه كه رسيدم ديدم داره سوار تاكسي ميشه آروم با فاصله دنبال تاكسي راه افتادم نميدونم چرا ولي فكر ميكردم ممكنه كه سر قرار با دوست پسري چيزي بره يه صدايي از درونم فرياد زد: خوب بره....چه دخلي به تو داره؟؟؟؟ منم واسه توجيح وجدانم گفتم: خوب بايد بدونم خدمتكار خونم چه جور دختريه!!!
بعد از چند بار تاكسي سوار شدن سر يه كوچه پياده شد و راه افتاد....نميدونم كجاي شهر بود ولي هرجا بود خيلي پايين شهر بود از اونجايي كه تو اون محل ماشين من خيلي چراغ سبز بود پياده شدم و بعد از قفل كردن ماشين دنبال محبوبه راه افتادم....مثل اينكه داشت ميرفت خونه شون ولي نميدونم چرا مشتاق شده بودم بدونم خونه شون چه شكليه همين طور كه داشت ميرفت يه دفعه برگشت....اينقدر سريع كه حتي نشد پنهان شم همون وسط كوچه خشكم زد محبوبه با عصبانيت به طرف من اومد و گفت:
ــ واسه چي دنبال من بودي؟؟؟؟ چه هدفي از اين كار داشتي؟؟؟ بله ديگه تو بچه پولدار سوسول منو ساده ديدي و فكر كردي حاليم نيست و مي خواستي ازم سوء استفاده كني؟؟؟ چرا هيچي نميگي؟ها؟
اميرعلي - به خدا اينجور كه فكر ميكني نيست....من فقط كنجكاو شدم ببينم كجا زندگي ميكني
محبوبه - ميخواستي ميزان بدبختي منو با چشم بسنجي؟؟؟ حالا فهميدي كجا زندگي ميكنم؟؟اسمش (....)اصلا اسمشو شنيدي؟؟؟ بذار خودم بگم آره حتما شنيدي ولي فقط تو داستان ها تا حالا يه بار پاتو اينجا گذاشتي بدوني هم وطنات چه طور دارن زندگي ميكنن؟؟؟ اصلا جرأت ميكني همچين جايي بياي چه برسه به اينكه توش زندگي كني.... خوب چشاتو باز كن جايي كه من توش زندگي ميكنم جايي يه كه كمتر دختري رو ميتوني پيدا كني كه به خاطر يه لقمه غذا كه تو امشب به راحتي ازش گذشتي تن فروشي نكنه كمتر بچه اي رو ميتوني پيدا كني كه به خاطر چندرغاز پول كه پول خورد توي جيب توئه درسشو ول نكرده باشه اينجا جايي يه كه همه از زور بدبختي به اعتياد رو ميارن اينجا جاييه كه مرد خانواده واسه سير كردن شكم بچه اش دست به هركاري ميزنه جايي كه زنا توش به خاطر كمك به مرد خانواده نوكري هركس و ناكسي رو ميكنن اينجا آخر خطه... مردمه اينجا تا خرخره تو لجنن....حالا كه ديدي راه تو بكش برو
برگشت و به راهش ادامه داد ولي لرزش شونه هاش گواه از گريه اش ميداد دنبالش دوييدم و صداش كردم...وايساد ولي برنگشت
اميرعلي - آره من همچين جاهايي رو نميشناسم اصلا تا حالا اسمش رو هم نشنيدم ولي حالا كه شنيدم و ديدم و فهميدم بذار يه كمك هرچند كوچيكي هم كنم....
محبوبه برگشت و يه پوزخند بهم زد و گفت: ميخواي بگي خيلي لارجي؟؟كمك به آدماي فلك زده اينجا برات كاري نداره؟چيو ميخواي ثابت كني؟
اميرعلي- چرا فكر ميكني دل ما از سنگه؟ اگه اينا اينجور بدبختن ما هم بدبختي هايي داريم اونا از زور نداري بدبختن ما از زور پولداري؟؟؟ فكر ميكني ما داريم تو خوش بختي دست پا ميزنيم؟ حالا تو خوب گوش كن....من جايي زندگي ميكنم كه بين آدماش ذره اي محبت وحود نداره جايي كه هيچ وقت احساس خوشحالي نكردم بين آدمايي بودم كه با اينكه خيلي بهم نزديك بودن ولي فرسنگ ها باهام فاصله داشتن....كاري كه تو اون شب واسه من كردي مادر من حتي يه بار هم انجام نداده هروقت مريض بودم يه خدمتكار تا صبح بالا سرم بيدار بوده حسرت يه لالايي به دلم مونده تو چي ميدوني كه من تو بچگيم چه زجري رو تحمل كردم؟شبايي كه تا صبح تو حسرت آغوش مادرم گريه كردم هروقت خاله ام آرش رو بغل ميكرد بغض گلومو ميگرفت چرا چون مادرم هرگز جز روز تولدم و عيد منو بغل نميكنه وقتي همه مادرا تو مدرسه جلسه ميومدن اولياي من مليحه خانوم بود....تو كجا بودي كه زجه هاي ليلا رو موقع ازدواج ببيني كجا بودي تو داداگاه موقع طلاق گريه هاشو ببيني...دختري كه به خاطر ماديات هيچ وقت نتونست از رو عشق ازدواج كنه....اين زندگيه ماست
محبوبه - هيچ وقت فكر نميكردم همچين زندگي سختي داري! ولي اميرآقا ميتوني با يه ذره همت زندگي خيلي از اين ادما رو زير و رو كني اينجا خيلي ادمايي داريم كه با اينكه فقيرن ولي دارن بار اين فقر رو شرافتمندانه به دوش ميكشن...دنبالم بيا
بي هيچ حرفي دنبال محبوبه راه افتادم در حالي كه از درون منغلب بودم....محبوبه جلوي يه در چوبي وايساد و در زد بعد از چند ثانيه مردي در رو وا كرد و با محبوبه سلام و احوال پرسي كرد بعد انگار تازه متوجه من شد استفهام اميز به محبوبه نگاه كرد
محبوبه - آقا مرتضي اين آقا اميرعلي هستن و واسه تكميل پايان نامه شون اومدن به محله هاي پايين شهر تا زندگي مردم اين محلات رو از نزديك ببينه اجازه هست بيايم داخل....مرد اجبارا كنار رفت ما هم داخل شديم پرده ي پشت دري رو كنار زديم و وارد يه حياط كوچك شديم يه حياط بود كه دور تا دورش باغچه بود و يه اتاق كوچيك كنار در كه به نظر ميومد دستشويي حموم باشه...مرد ما رو به داخل خونه راهنمايي كرد خونه خيلي كوچيك كه تشكيل ميشد از يه حال و يه آشپزخونه...همين....دورتادور خونه پشتي بود . يه فرش خيلي كهنه و رنگ و رو رفته وسط اتاق ولي با اينكه وسايل كهنه بود خونه از تميزي برق ميزد....كنار محبوبه يه گوشه نشستم و زواياي اتاق رو از نظر گذروندم چيز خاصي تو خونه نبود حتي تلويزون هم نداشتن پنج تا بچه ي قد و نيم قد رديف جلوي ما نشسته بودند و با كنجكاوي به ما زل زده بودن....محبوبه يكي از بچه ها رو صدا زد....
محبوبه- فاطمه...خاله بيا اينجا ببينم.
فاطمه آروم پا شد و اومد تو بغل محبوبه نشست
محبوبه - به عمو سلام كردي؟
فاطمه- .......
محبوبه - اين خانوم كوچولو فعلا زبونشو موش خورده
سرشو آورد نزديك گوشمو و گفت: اينقدر مثل يخ نشين مثلا اومدي تحقيق اين بچه ها رو صدا كن بغلشون كن با اقا مرتضي حرف بزن
من تازه به خودم اومدم...بچه ها رو صدا زدم....همه يكي يكي پاشدن و اومدن پيش منو و محبوبه نشستن
اميرعلي - من اسمم اميرعليه شما چي؟
بچه ها خودشون رو معرفي كردن و با هم گرم صحبت شديم و تازه داشتن يخشون آب ميشد كه آقا مرتضي و زنش از آشپزخونه بيرون اومدن
آقا مرتضي - بچه ها بريد حياط بازي كنيد ما ميخوايم حرف بزنيم
بچه ها يك به يك از اتاق خارج شدن
آقا مرتضي - خوب آقا اميرعلي دانشجوي چه رشته اي هستيد
اميرعلي - جامعه شناسي
آقا مرتضي - هر امري هست ما در خدمتيم
(به شدت حول شده بودم و نميدونستم چي بگم با من من گفتم) راستش...ميخواستم شغلتون رو بدونم و درآمد و كلا نحوه زندگي....از مردم محله تون بگيد و طريقه امرار معاش مردم محله
آقامرتضي - چي بگم والله؟ توي يه ساختمون كارگرم درآمدمم ماهي 50-60 تومنه نهايتا 100 تومن
اميرعلي - اينكه خيلي كمه! چه جوري خرج اين بچه ها رو ميدين؟
آقا مرتضي-كم هست ولي خوب كار ديگه اي نيست...چاره چيه؟حالا ايشالله علي پسر بزرگم چند سال ديگه به كمكم مياد
اميرعلي-مگه بچه ي ديگه اي هم داريد؟
آقا مرتضي-نه...همينايي بودن كه ديدين
اميرعلي - ولي علي كه خيلي كم سن و ساله!!!! چند سالشه؟
آقامرتضي- الآن 12 سالشه ولي يه سال ديگه ميتونه كمك خرج شه
مات و مبهوت به حرفاي آقا مرتضي گوش ميدادم....حتي فكرشم نميكردم همچين زندگي هايي وجود داشته باشه يه ساعتي با آقا مرتضي حرف زديم موقع برگشت بدون اينكه بفهمه 500 هزار تومن زير فرش گذاشتم با محبوبه اومديم بيرون
محبوبه - ديدي زندگي شونو؟؟؟ اون بچه ها تا حالا نه رنگ لباس عيدي رو ديدن نه هيچي....هرچي هم كه ميپوشن لباساي استفاده شده مردمه كه ميدن به اينا
اميرعلي - نميدونم چي بگم! اينا كمك هم قبول ميكنن؟
محبوبه - چرا قبول نكن؟وقتي ادم محتاج باشه از هرجا بهش كمك برسه واسش يه غنيمته.
اميرعلي- خانواده خودت چي؟ اونا هم همين وضع رو دارن
يه دفعه اشك تو چشماي محبوبه حلقه زد....روشو برگردوند و گفت: همه تو اينجا همين وضع رو دارن فرقي نميكنه
اميرعلي- ميدونم خيلي پررو ام ولي دلم ميخواد خونه تون بيام
محبوبه - بياي اون وقت به خانواده ام چي بگم؟
اميرعلي - خوب بگو يه خيره اومده بوده اينجا واسه كمك ماشينش خراب شده
محبوبه-باشه بيا بريم....
دنبالش راه افتادم....داشتم از فوضولي ميمردم تا خونه و خانواده شون رو ببينم

رمان اولين نگاه
رمان اولين نگاه
× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۳ اسفند ۱۳۹۱ توسط: مهدي نظرات (0)
سالاد اليويه (Salad Olivier)

سالاد اليويه (Salad Olivier)

 

سالاد اليويه (Salad Olivier)

حتما تعجب مي كنيد و ميگيد سالاد اليويه را كه ديگه همه بلدن .

ميدونم ولي شايد يك عروس خانمي كه تازه كار هم هست گذرش به اينجا افتاد بايد بتونه هر چي ميخواد پيدا كنه يا نه پس بريم سراغ كار .

 

مواد لازم :

سيب زميني آبپز ۳۰۰ گرم

سينه مرغ پخته ۲۰۰ گرم

خيار شور ۱۵۰ گرم

نخود سبز پخته ۱۰۰ گرم

تخم مرغ آبپز ۳ عدد

مايونز ۵۰۰ گرم

 

 

طرز تهيه :

مواد اصلي سالاد اليويه هموني هست كه گفتم ولي در هر شهري ممكنه به نوعي درست بشه و اين مواد بنا به ذائقه افراد كم يا زياد بشن و يا مواد ديگه اي بهش اضافه بشه.

 اول در مورد مرغ بگم كه سينه مرغ را با يك عدد پياز و نمك ميذاريم بپزه بهش زردچوبه اضافه نمي كنيم چون رنگش را زرد مي كنه .بهتره كه در سالاد اليويه از سينه استفاده بشه تا ران چون ران مرغ يك حالت لزج مانند داره .

سينه مرغ پخته را تكه تكه يا ريش ريش مي كنيم .

سيب زميني آبپز را هم به تكه هاي كوچك خرد مي كنيم .

خيار شور هم كه بايد نگيني خرد بشه .

نخود سبز را يا خودمون ميپزيم يا از كنسرو اون استفاده مي كنيم .

بايد توجه داشته باشيم كه خيار شور و نخود سبز كاملا بي آب باشن .

در موقع درست كردن سالاد اليويه بايد از بي مزه ترين ماده شروع كرد پس ابتدا بايد سيب زميني آبپز را با كل سس مخلوط كرد تا سس كاملا به خورد سيب زميني بره بعد نوبت به مرغ و تخم مرغ ميرسه كه مخلوط بشن و در اخر نخود سبز و خيارشور اضافه ميشن .بعد كه خوب مواد را مخلوط كرديم اگر به نظرمون سس كم هست ميتونيم اون را بنا به سليقه اضافه كنيم .

بهتره كه مقدار نمكي كه به مخلوط ميزنيم خيلي كم باشه چون اين سالاد بعد از اينكه چند ساعت استراحت كرد تازه مزه اصليش قابل تشخيص هست .اونوقت اگر نمك كم داشت ميشه بهش اضافه كرد .

عده اي عادت دارن به سس اين سالاد آبليمو هم اضافه مي كنند .

روي سالاد محافظ مي كشيم و چند ساعت در يخچال ميذاريم .

بعد از اين مدت براي تزئين و خوردن آمادست . 

 

 



سالاد اليويه (Salad Olivier)
سالاد اليويه (Salad Olivier)
× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۳ اسفند ۱۳۹۱ توسط: مهدي نظرات (0)
هشتمين نمايشگاه گل تهران 2

هشتمين نمايشگاه گل تهران 2

 

هشتمين نمايشگاه گل تهران 2

اين هم بقيه عكس ها كه چون تعدادشون زياد بود تو دو پست گذاشتمشون دلم نيومد كه نبينيد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 



هشتمين نمايشگاه گل تهران 2
هشتمين نمايشگاه گل تهران 2
× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۳ اسفند ۱۳۹۱ توسط: مهدي نظرات (0)
هشتمين نمايشگاه گل تهران 1

هشتمين نمايشگاه گل تهران 1

 

هشتمين نمايشگاه گل تهران 1

اين نمايشگاه در پارك گفتگو برپا بود نميدونم كه شما موفق به بازديد شديد يا نه .به نظر من هفتمين نمايشگاه خيلي بهتر بود و گيرائي بيشتري داشت .تعدادي از عكسهائي را كه گرفتم را در دو پست براي كساني كه موفق به رفتن نشدن ميذارم اميدوارم كه خوشتون بياد .

 

 

  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 



هشتمين نمايشگاه گل تهران 1
هشتمين نمايشگاه گل تهران 1
× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۳ اسفند ۱۳۹۱ توسط: مهدي نظرات (0)
رمان زندگي ، من ، او

رمان زندگي ، من ، او

بسم الله الرحمن الرحيم

الان كجا وايساده بودم؟،داشتم چيكار ميكردم،؟چي شد كه به اينجا رسيدم؟ من دختر حميد ستايش جراح معروف قلب و عروق ،نوه ي حاج ستايش بزرگ،داشتم با كسي كه عاشقش بودم بي هدف تو خيابون راه ميرفتم،چرا به اينجا رسيدم من كه هيچوقت دختر سركشي نبودم،هميشه همه ي زندگيم درس بود و درس و درس، اونقدر درس خوندم كه تو 14سالگي رفتم دانشگاه كه چي بشه؟كه به كجا برسم؟همه ي اينكارا رو كردم تا دكتر بهناز سپهري بگه كه اره دختر من اينه!ولي نه من قرباني شدم .
مني كه دلم ميخواست هنر بخونم قرباني شدم چون باربد نخواست پزشكي بخونه.چون اون به عنوان پسر بزرگ خانواده رفت دنبال آرزوهاش و اهميتي نداد كه همه ي فاميل اونو دكتر باربد ستايش ميدونستن نه مهندس.
بعدش من موندم و ناراحتي خانواده و مثل هميشه مطيع و اروم موندم و براي جبران اشتباه باربد قبول كردم كه پزشكي بخونم.
من به خاطر درس هميشه سرخورده بودم هيشكي نميدونه يه دختر بچه كه پاشو ميذاره دانشگاه چه حس بد و مزخرفي دار ه من يه بچه بودم بين اونهمه دختر و پسر بزرگ من حتي كيس مناسبي براي دوستي با دخترا نبودم چه برسه به پسرا من تنهاترين دانشجوي اون دانشگاه بزرگ بودم و احتمالا عقده اي ترينشون.
اما الان من22ساله بودم فارق التحصيل رشته پزشكي كه تازه يادش افتاده ميتونه سركشي كنه . الان با كسي كه عاشقشم اومدم بيرون،ميخوام چه غلطي بكنم،چي ميخوام بهش بگم؟ميخوام بگم دارم ميرم و تنهات ميزارم؟اينكه من و تو به درد هم نميخوريم؟
يه دفعه پام رفت تو يه چيز سرد،شهاب زود با دستش منو گرفت و نذاشت بخورم زمين.
صداش منو به خودم اورد،حواست كجاست بهار؟پام رفته بود تو يه چاله اب. نگاش كردم و گفتم چيزي نيست و دوباره شروع كردم به راه رفتن باز ميخواستم برم تو فكر كه شهاب پرسيد:
گشنه ات نيست؟
يه نگاهي بهش انداختم كه تو اون تاريكي هوا متوجه عصبانيتم شد و گفت:اهان اره قرار بود ساكت باشم و بعد بدون هيچ حرف اضافه اي شروع كرد به راه رفتن و بازم يه عالمه خاطره ريخت تو ذهنم.
تنها دوستي كه داشتم اسمش ساره بود. اونم يكي بود مثل خودم ،كسي كه بابا و مامانش دكتر بودن ولي اون خيلي قويتر از من بود مثل يه ادم عادي درسش و خوند و هيچ كاري هم به خر خوني هاي تابستون براي جهش كردن نداشت،ولي اونم بالاخره رفت دانشكده پزشكي.
يه فعه ياد روز قبوليم تو دانشگاه افتادم و اينكه بابام چقدر خوشحال بود،وقتي تو روزنامه اسمم و ديد يه هو اشك نشست تو اون چشماي مهربونش كم چيزي نبود دختر كوچولوي 14ساله اش نفر هشتم كنكور شده بود،هنوز هم اون روزنامه قاب شده كنار پروانه پزشكيش تو مطبش اويزونه.
نه الان ديگه براي اين فكرا دير شده بود الان فقط بايد به رفتن فكر ميكردم،اينكه قبلا چي بودم يا كي مهم نبود وقتي فكراي توي ذهنم و دور ريختم تازه يه خودم اومدم دندونام داشتن از سرما به هم ميخوردن همه ي لباسام خيس اب بودن زير چشمي يه نگاهي به شهاب كردم اونم خيس خيس بود اما از ترسش چيزي نميگفت.
يه هو خنده ام گرفت اب داشت از سرورومون ميچكيد شبيه موش اب كشيده شده بوديم.
با لبخند پرسيدم تو گشنه ات نيست؟منكه گشنمه.
شهاب هم يه نگاه زير چشمي بهم كرد و گفت الان ديگه اجازه دارم حرف بزنم؟
سرم براش تكون دادم
ادامه داد:من اينطرفا يه كافي شاپ ميشناسم دنبالم بيا، و خودش هم جلوتر را افتاد و رفت
نگاهي به ساعت انداختم ساعت يك بود ، قدم هامو تندتر كردم و پرسيدم:ميدوني ساعت چنده؟
- مشكلي نيست اونجا تموم شب بازه.
يه كمي كه راه رفتيم يه روشنايي كوچيك ديدم نميدونستم كجاييم ولي دو ساعتي بود كه داشتيم راه ميرفتيم نزديكتر كه شدم يه مغازه كوچيك ديدم با دو سه تا ميز و صندلي معلوم بود كه جاي با كلاسي نيست. شهاب در و برام باز كرد و منتظر شد تا اول من برم تو بعدشم خودش دنبالم اومد و يه صندلي برام عقب كشيد و خودش هم نشست.
يه گارسن برامون منو اورد گذاشت و رفت، بدون اينكه به منو نگا كنم گفتم:برام قهوه سفارش بده، شهاب نگاه عاقل اندر سفيهي بهم انداخت و هيچي نگفت. گارسن كه اومد سفارش بگيره شهاب دوتا پيتزا و مخلفاتش و سفارش داد همينكه گارسن رفت گفتم،پيتزا و قهوه خيلي با هم فرق دارنها!
شهاب همونطور خونسرد جواب داد:من تا حالا نديدم ادم گشنه قهوه بخوره و سير بشه تو ديدي؟
جوابي بهش ندادم، هميشه همينجوره وقتي دوتا ادم يه دنده با هم يه جا باشن حرفها بدون جواب ميمونن
بعد از نيم ساعت گارسن پيتزا هارو اورد و بعد با احترام پرسيد:امر ديگه اي نيست ؟شهاب تو جوابش گفت دوتا پيتزاي ديگه اماده كنيد ميبريم خونه.
بهش نگا كردم اونم داشت نگام ميكرد چقدر جذاب و دوس داشتني بود و چقدر اروم به نظر مي اومد.
اون همون ادمي بود كه تونسته بود قلب يخي منو اب كنه .
شهاب يه تيكه از پيتزاش و برداشت و شروع كرد به خوردنش اما من فقط داشتم به پيتزام نگاه ميكردم به شام خداحافظيم.شهاب نگاهي به من كرد و گفت:چرا نميخوري؟
با لبخند نگاش كردم اونم بهم لبخند زد و گفت:ميخواي بگم برات كارد و چنگال بيارن؟سرم و به نشونه نه براش تكون دادم.هنوز هم داشتم به حرفهايي كه قرار بود بهش بزنم فكر ميكردم.بايد چطوري شروع ميكردم.ولي بايد شروع ميكردم.خيلي اروم همونطور كه سرم پايين بود گفتم :منو ببخش.با اينكه سرم پايين بود ميدونستم داره نگام ميكنه.ادامه دادم:اين رفتن شايد برگشتي نداشته باشه،ميخوام اينو بدوني ،بابا فكر ميكنه من ميرم و بعد از تموم شدن درسم بر ميگردم ولي خودم ميدونم كه اگه برم برگشتي در كار نيس.من خسته ام ديگه تحمل اينجا موندن و اينجا زندگي كردن و ندارم شايد فردا بعد از ظهر اخرين روزي باشه كه تهران و خونه مونو وكلا ايران و ميبينم.كمي به خودم جرئت دادم و نگاش كردم چشماش پر اشك بود
پرسيد:واسه چي امشب خواستي باهام بيايي بيرون براي خداحافظي؟
-اينجا اومدم تا اخرين فكرامو بكنم
-اخرين فكراتو كردي و فهميدي بايد بري؟
-نه. اخرين فكرامو كردم و فهميدم نبايد اينجا بمونم
- پس من چي ؟خانواده ات چي؟تو نميتوني همه رو ول كني و به خاطر خودخواهي خودت بري
-تو هم نميتوني با اين حرفات منو منصرف كني. من خيلي وقته كه تصميمم رو گرفتم ،همه ي كارامم كردم تنها كاري كه مونده بود جواب دادن به تو بود.
شهاب همونطور كه بهم نگاه ميكرد گفت:خيلي وقته كه دوستت دارم ولي جوابم و وقتي ازت ميخوام كه تصميم بگيري بموني
-ولي من دارم ميرم
-من هر چقدر كه لازم باشه منتظر ميمونم تا تو برگردي،اين اتفاق شايد زود بافته،شايدم هرگز، اما من هنوزم سر قولم هستم اگه قرار باشه با تو نباشم با هيچكس ديگه اي هم نخواهم بود
خواستم چيزي بگم كه دستش و به علامت سكوت برد بالا و بعد هم گارسن و صدا كرد و دو تا قهوه سفارش داد و همونطور كه به من نگاه ميكرد گفت يكيش تلخ باشه لطفا.
گارسن قهوه ها رو اورد گذاشت جلومون و به پيتزاها اشاره كرد و پرسيد ميبريد منزل؟شهاب گفت :اره
يه نگاهي به خودمون كردم دوتا ادم ماتم زده كه روبه روي هم نشسته بوديم،هردومون غمگين و ناراحت با چشماي خيس و باروني،يه تراژدي كامل بوديم.
شهاب بالاخره اين سكوت و شكست و گفت قهوه ات و بخور تلخ تر از اونيه كه بتونه تلخي اين جدايي رو كم كنه و خودش هم شروع به خوردن قهوه اش كرد.قهوه مون كه تموم شد بلند شديم پيتزاها رو هم تحويل گرفتيم و رفتيم خونه.مامان و بابا بيدار بودن، شهاب پيتزاهايي رو كه براشون گرفته بود و داد به مامان و خودش هم يه گوشه نشست،همه ي اين ناراحتي ها به خاطر من بود ولي من چاره ي ديگه اي نداشتم،ساعت3 هركي يه جايي گرفت خوابيد منم رفتم تو حباط و نشستم رو چمن ها.داشتم همه ي حياط و به ذهنم ميسپردم شهاب اومد و اروم كنارم نشست وگفت : اين غمي كه تو چشمات نشسته براي چيه؟بهار چرا همه چي رو ميريزي تو خودت،اين بازي مسخره رو تمومش كن،حرف بزن يعني من نبايد بدونم به چه جرمي دارم محاكمه ميشم؟به جرم عاشقي؟اره تنها جرمم فقط همين ميتونه باشه
يه نگاهي بهش كردم و گفتم:من نميخوام اين دوس داشتنت از روي ترحم باشه
شهاب خنديد خيلي وقت بود كه خنده اش و نديده بودم،حتي همون خنده عصبي اش هم قشنگش ميكرد،تو جوابم گفت: ترحم؟ترحم به چي؟به اين قصري كه توش زندگي ميكني؟به اين خانواده خوبي كه داري؟اصلا چيزي تو زندگي تو هست كه بشه بهش ترحم كرد؟
اروم گفتم:تو هيچ ديني به من و خانواده ام نداري؟
_دين كه بهت دارم ،اما اين هيچ ربطي به دلم نداره ،من عاشقت شدم اما الان تو داري ولم ميكني و ميري چرا همه چي خراب شد ؟قراره چه بلايي سرم بياد،مگه من از از اين زندگي چي ميخواستم كه داره اينجوري زمينم ميزنه؟خدا به چه جرمي داره محاكمه ام ميكنه؟،به جرم اشغال و كثافت نبودن،به جرم دو رو و بي شرف نبودن اما حتي اگه همه ي اينا هم جرم باشه بازم نبايد اينطوري ازم تاوان پس بگيره .خيلي عصباني بود حق هم داشت اون به خاطر من جلوي خانواده اش وايساده بود و حالا من داشتم پشتش رو خالي ميكردم.هر بلايي كه سرم مي اومد حقم بود.بلند شد و رفت يه هو ترس برم داشت ،من دارم چيكار ميكنم؟من حتي از تنها موندن تو اين حياط هم ميترسم چه برسه به تنها موندن تو يه كشور غريب.
ميخواستم منم برم بخوابم كه دستم خورد به يه چيزي برش داشتم دفتر خاطراتم بود ديروز كه خيلي ناراحت بودم از پنجره اتاقم پرتش كرده بودم بيرون ،چقدر اين دفترم و دوس داشتم باز كردم و چشم دوختم به صفحاتش توش پر بود از خاطرات من و شهاب. اصلا نيازي به خوندن دفتر نداشتم همه ي خاطره ها يكي يكي جلوي چشمم جون ميگرفتن انگار كه همين امروز اين اتفاقا برام افتاده دفتر و باز ميكنم اينطوري شروع شده
امروز كه داشتم بر ميگشتم خونه با يه ماشين تصادف كردم ،مقصر ماشيني بود كه خلاف مي اومد،ولي من خيلي ترسيدم اين اولين تصادفم بود زود از ماشين پياده شدم اون راننده هم كه يه پسر جوون بود پياده شد و زود گفت،ببخشيد مقصر من بودم
-معلومه كه مقصر شما بودي كوري يا خودتو زدي به كوري نميبيني داري خلاف ميايي
- ببخشيد ميدونم عجله داشتم
- منم عجله دارم ولي خلاف نمي يومدم
-خوب چرا دعوا ميكنيد من خسارت ماشين و ميدم ديگه اينهمه خاله زنك بازي نداره كه
- اصلا لازم نكرده خسارت بدي صبر ميكنيم راهنمايي رانندگي بياد كروكي بكشه
- بابا من عجله دارم بايد برم جايي هر چقدر پول بخواهيد بهتون ميدم
-نه پول نميخوام صبر ميكنيم مامور بياد
-اي بابا عجب بچه سمجيه ها
بد جوري بهم بر خورد با طعنه گفتم اره ديگه وقتي باباتون ماشينش و ميده دست بچه مهد كودكي بايدم همينجور بشه ديگه
-وقتي شما كه تازه از قنداق در اومدي ماشين ميروني من چرا نرونم
يه هو يكي از ماشين پشت سريها بوق زد و گفت اي بابا حالا كه چيزي نشده راه و باز كنيد ما كار و زندگي داريم اخه
يكي ديگه گفت:اره بابا صلوات بفرستيد بريد بزاريد راه باز شه
پسره زود يه كارت از جيبش در اورد داد دست من و گفت به اين شماره زنگ بزنيد من خسارتتون و ميدم و زود نشست پشت رل و غيبش زد منم كه ديرم شده بود نشستم و رفتم به طرف خونه
همينكه رسيدم خونه ديدم بابا داره در حياط و ميبنده براش بوق زدم كه در و نبنده ماشين و بندازم تو بابا هم داشت در و باز ميكرد كه يه هو چشمش افتاد به چراغ ماشين كه شكسته بود در و ول كرد و اومد گفت،به كدوم بدبختي زدي؟
- من نزدم بهم زدن
- كارت بيمه اي گواهينامه اي چيزي ازش گرفتي ديگه
-اي بابا جلوي در بازپرسي را انداختي عجله دارم الان مامان مياد دنبالم
- اه يعني چي يه جواب درست و حسابي بهم بده ديگه
گوشيم زنگ زد مامان بود سر كوچه منتظرم بود زود از ماشين پياده شدم و سوييچ و دادم دستش و بدوبدو رفتم سركوچه تولد مهبد پسر عمه ام بود و ما حسابي ديرمون شده بود همينكه سوار ماشين شدم را افتاديم
مهمونا تك و توك اومده بودن و طبق معمول عمه داشت سر خدمتكارا غر ميزد يه سلام عليكي با همه كرديم و بعد من رفتم بالا تا لباسام و عوض كنم لباس پوشيدم و اماده شدم و ارايش هم كردم اومدم پايين عمه اومد من و بوسيد و گفت عمه قربونت ماه شدي،بازم خوب شد نگفت عروس گلم.مامانم كه اماده شده بود پرسيد پس مهبد كو؟عمه خنديد و گفت رفته ارايشگاه
مامان خنديد و گفت:وامگه شب داماديشه كه رفته ارايشگاه؟
عمه با حسرت يه نگاهي به من كرد و گفت يه جورايي شب نامزديشه اگه بهار قبول ميكرد به جاي اون دختره ي دماغ عملي الان اون و به عنوان عروسم معرفي ميكردم هميشه همين بود مطمئنم تا اخر عمرم عمه خانوم همينطوري قراره با حسرت نگام كنه و اه بكشه
بالاخره بعد از چند دقيقه سرو كله مهبد و باربد به همراه يه پسري كه نميشناختم اومدن مهبد خيلي شيك كرده بود اخه امروز شب تولد و نامزديش بود حواسم بهشون بود كه باربد اشاره كرد برم پيششون منم رفتم طرفشون پسري كه پيششون بود بدجور اشنا ميزد نزديكتر كه شدم با مهبد وباربد دست دادم و مهبد من و اون جوون رو به هم معرفي كرد ايشون دختر دايي ام بهار و اينم دوست عزيزم شهاب با هم دست داديم شهاب گفت از بابت امروز متاسفم
پرسيدم چي؟
گفت منظورم تصادفه ديگه
اره يه دفعه يادم اومد كجا ديدمش هموني بود كه باهاش تصادف كرده بودم
باربد خنديد و گفت اون بچه اي كه باهاش تصادف كردي و هي بهش فحش ميدادي بهار ما بود ديگه اره
شهاب از خجالت سرشو انداخت پايين و گفت:بازم ببخشيد
تو دلم چندتا فحش ابدار براش فرستادم اما يه لبخندي زدم و گفتم مشكلي نيست بفرماييد تو پذيرايي
بالاخره سپيده هم اماده و حاضر رسيد پايين ،نامزد مهبد وافعا قشنگ بود و من دوسش داشتم چون باعث شده بود مهبد من و ول كنه باربد يه چشمكي به مهبد زدو گفت خانوم بچه ها دنبالت ميگردن
مهبد حواسش رفت پي سپيده و با خنده گفت اره ديگه ما هم رفتيم قاطي مرغا باربد خنديد و گفت مرغ چيه مرد گنده خروس.
همه مون خنديديم
كم كم يكي دوتا از دخترا افتادن وسط و شروع كردن به رقصيدن و چندتا از پسرا هم همينطور و مهموني به طور رسمي شروع شد.
مهبد و سپيده هم با هم ميرقصيدن باربد هم نميدونم از كجا چندتا دختر گير اورده بود دورش جمع كرده بود تقريبا همه ي جوونا وسط بودن و پدر و مادرا هم داشتن در باره ي سهام كارخونه ها و شركتا بحث ميكردن فقط من و شهاب نشسته بوديم باربد اومد در گوشم گفت پاشو بيا برقص شايد يكي از اينا رو تور كردي پقي زدم زير خنده با تمسخر پرسيدم
حالا كيا هستن كه ميتونم تورشون كنم؟
قشنگ يكي يكي به پسرا اشاره ميكرد و ميگفت باباش كيه و در امد ساليانه و اسم جد و ابادشم بهم ميگفت منم فقط ميخنديدم اخر از همه برگشت گفت اصلا چرا راه دور همين شهاب،كلي مايه پيله داره تو المانم درس خونده از خانواده اش اطلاعات دقيقي در دست نيست اما ظاهرا شبا روي پول ميخوابه و دست و صورتش و هم با تراول خشك ميكنه.زود گفتم :باشه پس سر خسارت گرفتن اين چيزا يادم ميمونه پسره ي عنتر امروز بدجوري اعصابم و ريخت به هم.
باربدگفت اه زشته اين چه حرفيه كه ميزني پسر به اين خوبي درسته كه به خوشتيپي اقا داداشت نيست اما واسه خودش تام كروزيه.
دوباره زدم زير خنده يكي از دخترا صداش كرد و گفت:باربد خان مثل اينكه قرار بود برقصيما،باربد دم گوشم گفت ميبيني خوشتيپيه و هزار دردسر.هواي شهاب هم داشته باش از كفت ميره ها.من دوباره خنديدم اون شبم تموم شد.
دو روز بعدش گوشيم زنگ خورد يه شماره نا اشنا بود،جواب دادم
بله ، بفرمايي
-سلام خانوم ستايش؟
بله درسته
-خانوم بهار ستايش
-بله
_من شهاب هستم
-ببخشيد به جا نميارم
_شهاب سپهري
-شرمنده بازم به جا نميارم
-با كلافگي گفت شما كسي رو كه باهاش تصادف كردي رو ميشناسي؟
با خنده گفتم واي ببخشيد حواسم اصلا جمع نبود حال شما؟خوب هستيد؟
اونم با خنده گفت ميتونم امروز ببينمتون؟
جواب دادم با كمال ميل،كي و كجا؟
-امروز ساعت4 بعد از ظهر.نشوني دفترم تو كارتي كه اونروز بهتون دادم هست. رفتم يه نگاهي به ماشينم انداختم كارتش و پيدا كردم پسره ي الاغ حتي به خودش زحمت نداد ادرس بده شايد من كارتش و انداختم دور شانس اورده كه با مهبد دوسته وگرنه حالش و ميگرفتم
رو كارتش نوشته بود مهندس شهاب سپهري داراي مدرك ليسانس از دانشگاه المان اسم دانشگاهم نوشته بود و ادرسش واي يه كم پايين تر از خونه مون جاي با كلاسي بود.
ساعت 4 اماده شدم و راه افتادم رسيدم به اون نشوني يه دختر جوون خيلي قشنگ نشسته بود اونجا با يه اعتماد به نفس خاصي رفتم و گفتم با اقاي سپهري كار داشتم
دختره پرسيد اسمتونو بفرماييد اسمم و گفتم دختره يه سررسيد و باز كرد و پرسيد وقت قبلي نداشتيد؟حالم گرفته شد يعني چي كه وقت قبلي ميخواستن مگه اينجا مطب دكتره ،جواب دادم نه خير خودشون
دختره پريد وسط حرفم خوب ايشون فعلا منتطر يه دوست هستن اگه ميتونين منتظر بمونين يه ساعته ،
خيلي بهم برخورده بود،بدون اينكه به ادامه حرفش گوش كنم گوشي رو از جيبم در اوردم و با شماره اي كه شهاب باهام تماس گرفته بود زنگ زدم و گفتم اقاي سپهري ؟شهاب زود گفت من منتظرتونم شما كجاييد
با طعنه گفتم در دفترتونو باز كنيد،در عرض چند لحظه شهاب گوشي به دست در اتاقش و باز كرد و با لبخند گفت خانوم ستايش بفرماييد تو
با ناراحتي نگاهي به منشي انداختم و رفتم و با شهاب دست دادم و بعد رفتم تو. دفترش خيلي شيك و قشنگ بود رو مبلي كه شهاب تعارف كرده بود روش بشينم نشستم شهاب هم نشست روبه روم،خيلي شيك و تروتميز بود،واقعا شرمنده اين منشي من يه كمي
با ناراحتي گفتم يه كمي نه بلكه خيلي بي ملاوحظه و ...بقيه حرفم و خوردم
شهاب خنديد و گفت:خيلي بهتون برخورد ؟ من از طرف اون از شما معذرت ميخوام
تو همين لحظه منشيش درو زدو بر امون قهوه اورد و از منم معذرت خواهي خواهي كرد و فنجون قهوه رو گذاشت رو ميز
شهاب گفت:دعوتتون كردم كه اگه ميشه در مورد ماشينتون... يه كمي مكث كردو بعد ادامكه داد ميخواستم كه اگه ميشه امروز ماشينتونو ببرم تعمير گاه با لبخند گفتم مشكلي نيست ماشينم تعمير شده
پرسيد:هزينه اش چقدر شد؟
با لبخند گفتم:فقط يكي از چراغاي جلو شكسته بود
يه نگاهي به من كرد و كمي از قهوه اش خورد و به منم تعارف كرد بخورم بعد گفت:ولي هزينه اش به عهده ي منه
خنده ام گرفته بود سر پول يه چراغ شكسته داشتيم بحث ميكرديم داشتم به جوابش فكر ميكردم كه دوباره تعارف كرد قهوه بخورم
با خجالت گفتم:شرمنده من فقط قهوه تلخ ميخورم.
خواست منشيش و صدا كنه كه از جام بلند شدم و گفتم:نه ديگه بايد برم
شهاب يه كم معذب به نطر مي اومد .گفت اخه اينطوري خيلي بد شد
با لبخند گفتم نه خيلي هم خوب بود از ديدنتون خوشحال شدم
شهاب زود گفت ولي هزينه ماشين
جواب دادم باشه يه روز يه قهوه تلخ مهمونم كنيد تا با هم بي حساب بشيم
شهاب زود كتشو برداشت و گفت:اينجا كه چيزي نخورديد بريم كافه سر خيابون يه قهوه بخوريم
منم قبول كردم.هواي بيرون محشر بود يه نسيم خيلي خنك مي وزيد.رفتيم تو و رويه صندلي نزديك پنجره نشستيم شهاب سفارش دوتا قهوه ي تلخ و دوتا كيك داد گارسن سفارشا رو اورد گذاشت سر ميز .حركات شهاب و زير نظر گرقته بودم دقيقا عين يه جنتلمن واقعي عمل ميكرد
شهاب طبق معمول تعارف كرد از قهوه ام بخورم خودش هم يه كمي از قهوه اش خورد و به سرفه افتاد پرسيد:شما چطوري از اين ميخوريد مثل زهر ميمونه.از رو ميز شكر برداشت و ريخت تو قهوه اش
با خنده گفتم تلخ نچسبيد؟
_ نه . شما چطور از اين ميخوريد؟
_ عادت كردم شيرين بودن قهوه همونقدر برام بد مزه است كه تلخ بودنش براي شما
_خوب يه كم از خودتون بگيد الان تنها چيزي كه ازتون ميدونم اسم و فاميلتونه
-يه نگاه دقيقي بهش انداختم،يه پسر خيلي خيلي جذاب بود،موهاي لخت و خوش حالت،چشم ابرو مشكي،و مطمئنا ثروتمند از همون تيپ ادمايي بود كه هر دختري منتظره با اسب سفيد بياد و ببردشون.گفتم باشه قبوله فقط يه شرطي داره
_ چه شرطي؟
_اينكه اينهمه رسمي نباشيد
با خنده نگاهم كردوگفت:باشه قبول
به فنجونم نگا كردم نميدونستم چي بايد بهش بگم اين پسر خوشتيپ ازم چي ميخواست،بعد از چند لحظه گفتم خب اسمم و كه ميدونيد سال اخر رشته پزشكي ام،دومين بچه خانواده ستايش
_شما چند سالتونه؟
_بيست و يك
_اونوقت چطوره كه سال اخر پزشكي ميخونيد؟
_واي چقدر سوال پيچم ميكرد.جواب دادم،من جهشي درس خوندم
_با خنده گفت:پس شما بچه زرنگ بوديد از اون خرخون مثبتا
_اره تقريبا يه چيزي تو همون مايه ها
قهوه و كيكمون تموم شده بود با شهاب از كافي شاپ اومديم بيرون و پياده تا دفتر فدم زديم همينكه جلوي دفتر رسيديم شهاب باهام دست داد و گفت: امروز با تو خيلي بهم خوش گذشت ميتونم بازم ببينمت؟
پسره ي الاغ فكر ميكرد اينجا خارجه ميخواست بازم منو ببينه.با لبخند گفتم اگه قسمت باشه بازم همديگه رو ميبينيم
رفتم خونه.مثل هميشه خونه خالي بود .مامان و بابا بيمارستان بودن باربد هم دانشگاه.در يخچال و باز كردم.يه عالمه غذاي بسته بندي شده و فست فود.
فرق يه مادر خونه دار با يه مادر شاغل همينه خونه يه كد بانو چراغش هميشه روشنه ولي يه خانوم شاغل...
براي خودم از غذاي ديشب برداشتم و گذاشتمش تو ويو و نشستم پاي ماهواره هيچي نميداد فقط تبليقات مزخرف
غذا رو برداشتم و خوردم يه زنگي به ساره زدم
سلام خانو دكتر چطوري؟
_عليك سلام خانوم دكتر.نيستي .حالي از ما نميپرسي
-اره بيرون بودم
-بيرون يعني كجا؟
- يعني رفته بودم پيش اقاي شهاب سپهري
-واي ديدي؟بهت گفتم اين تصادف اون بخت به خواب رفته تو بيدار ميكنه
-اره منم بهت گفتم بخت من بيدار ه بيداره
-حالا چيكارا كرديد؟
-هيچي ميخواست خسارت ماشينمو بده
- حالا خسارت گرفتي؟
-با طعنه گفتم:اره باربد و مهبدم ميگفتن برو خسارت بگير
- به اونا چه بايد خسارت ميگرفتي
- خوب منم به جاش باهاش رفتم بيرون قهوه خوردم
-تو رو خدا؟راس ميگي؟خاستگاري چيزي نكرد؟
-نه.اما پسره ي الاغ وسط خيابون باهام دست داده و بعدشم ميگه ميشه بازم همديگه رو ببينيم
ساره با صدا خنديد و بعد گفت:حالا خوبه بوست نكرده من شنيدم اينا به جاي سلام و احوال پرسي ماچ و بوسه ميكنن
-اره ديگه همينم مونده بود تو خيابون باهاش ماچ و بوسه راه بندازم
-حالا ازت خاستگاري نكرد
-ساره ميام ميكشمت ها
-حالا قيافه اش چطوره، خوشگل؟خوش تيپ؟
-اره عينهو سوسك
-خفه شو صداي قلبت داره از پشت گوشي مياد بهش فكر ميكني؟
اخرين كسيه كه ممكنه بهش فكر كنم
-امكان نداره بهش فكر نكني هميشه اخر اين تصادفا همينطوره
-اونوقت چطوريه
-خوب عشق و عاشقي ديگه
-اره مثل داستاناي كليشه اي
-نه اتفاقا مثل داستاناي غير كليشه اي راستي فردا بيمارستان و چيكار كردي؟
-هيچي ديگه استاد قبول نميكنه ميگه بايد برم وگرنه نمره نميارم
-پس مامان و بابات بدون تو ميرن؟
حالا يه كاريش ميكنم.كاري نداري؟
-نه ديگه عزيزم فقط زياد بهش فكر نكن شايد نامزدي چيزي داشته باشه
ساره پا ميشم ميام خونتون ميكشمتها.
ساره با خنده گوشي رو قطع كرد و من موندم و من ادم وقتي تنهاست به كلي چيز فكر ميكنه خيلي به حرفاي ساره فكر كردم به من و شهاب ولي نه قضيه ما فرق ميكرد ما هيچوقت نميتونستيم كنار هم بمونيم دوتا ادم مغرور گنده دماغ

مامان بزرگم يه مثل قشنگي داشت اون ميگفت تو زندگي مشترك اگه يكي منه اون يكي بايد نيم من باشه تا زندگي بگذره حالا من و شهاب دوتا من بوديم و به جايي نميرسيديم.ساعت هفت بود و من نميدونستم بايد چيكار كنم رفتم تو اتاق و تو اينه به خودم نگاه كردم توش يه دختر قشنگ ميديم يه دختري كه ميتونست هر كسي رو عاشق خودش كنه تو تموم اين سالها همه من و نامزد مهبد ميدونستن و اين طبيعي بود كه كسي براي خاستگاري قدم پيش نگذاره اما بعد از اين چي

زير لب گفتم خدا لعنتت كنه ساره ببين فكر من و چطوري مشغول كرده.

ساعت 8 بود كه مامان و بابا رسيدن مامان پرسيد:چمدونات و بستي؟

اروم جواب دادم نه

دوباره پرسيد:چرا؟

-چون من با شما نميام

- يعني چي كه نميايي؟

- استاد قبول نكرد

- يعني عرضه يه همينكارو هم نداشتي؟همه ي كارات و ما بايد انجام بديم.برو وسايلات و جمع كن

_با عصبانيت گفتم:مامان من نميام چرا نميفهمي؟به استادم بايد چي ميگفتم ؟بايد ميگفتم مامان و بابام ميرن سمينار منم ميرم چون مامانم اونقدر بهم اعتماد نداره كه تنها اينجا بمونم؟مامان بفهم كه نميتونم هرروز هرروز درس و زندگي ام و ول كنم و دنبال شما از اين سمينار به اون سمينار برم.مامان بفهم كه من بيست و دو سالمه ديگه بچه ده دوازده ساله نيستم كه دنبال شما بيام.بفهم كه منم به اندازه باربد دلم ازادي ميخواد. اگه شما نصف اون اعتمادي رو كه باربد داري به منم داشته باشي ميفهمي كه من اونقدرا هم دست و پاچلفتي نيستم.باربد تو اين خونه يه حامي محكم مثل شما داره ولي من تنهام هيشكي پشتم نيست.شما فكر ميكني من نميتونم با هر كسي كه دلم ميخواد برم و هر كاري دلم ميخواد بكنم؟

مامان فرياد كشيد:خفه شو بهار

_نه ديگه خفه نميشم من از شما دوتا دكتر متنفرم ازتون بدم مياد چون نميتونيد بين كار و زندگيتون تعادل برقرار كنيد چقدر بايد پاسوزتون بشم؟ديگه خسته ام . ديگه نميكشم.من حق ندارم با دوستام برم مسافرت.حق ندارم برم كوه،حق ندارم حتي يه شب خونه يكيشون بمونم.ازم چه انتطاري داريد .؟با كدوم تجربه ميخوام كارام و خودم انجام بدم.ولي اينبار اگه شده نزارم شما بريد همينجا ميمونم.

_حرف بيخود نزن چرا فكر ميكني من خوب بهتون نميرسم ؟

_چراغ اين خونه رو منزلت خانوم روشن ميكنه نه شما،شما حتي كاركردن با اجاقم بلد نيستي اخرين غذايي كه تو اين خونه پختي چي بود؟اخرين باري كه من اومدم خونه و شما رو اينجا ديدم كي بود؟شما اونقدر خوب نيستيد كه از من انتظار داريد باشم.

مامان با عصبانيت به بابا پريد،تو چرا هيچي بهش نميگي

بابا گفت:بهار راس ميگه.ما سمينار داريم اما بهار نه.بهار ميتونه بمونه

مامان با عصبانيت به بابا گفت:تو داري خرابش ميكني

_ نه به اون اندازه كه تو باربد و خراب كردي .اگه تو حامي باربد هستي منم ميشم حامي بهار

_ مگه من با باربد چيكار كردم؟منكه نميتونم دست و پاشو ببندم و تو خونه نگهش دارم

_ولي درباره بهار ميتوني؟

_ اين قضيه فرق ميكنه بهار يه دختره هزارتا خطر تهديدش ميكنه

_بهناز ديگه بحث و تموم كن بهار ميمونه و من و تو ميريم اصفهان.

از جام بلند شدم و رفتم تو اتاقم.از وقتي يادم مي اومد قضيه همين بود مامان با من مثل يه زنداني رفتار ميكرد.ميترسيد همينكه سرش و برميگردونه من ابروشون و به خطر بندازم.

يكي در اتاقم و زد صداي بابا اومد اجازه ميخواست بياد تو.همينكه اومد تو يه لبخند قشنگ زدو گفت: يعني همينقدر كه گفتي ازمون متنفري.هيچ راهي نيست يه كمي دوسمون داشته باشي؟

يه لبخند زدم و بغلش كردم و گفتم: بابايي مشكل من شما نيستي خودتونم خوب ميدونيد.من با مامان مشكل دارم.من از دست اون غرور بيخوديش خسته ام و از اين محبت زيادش نسبت به باربد

بابايي محكمتر بغلم كرد و گفت از اين به بعد خودم پشتتم ديگه تنها نيستي.

فردا صبح بابا و مامان رفتن اصفحان و براي اولين بار تو عمرم من تنها موندم.ميدونستم كه ميتونم از خودم حمايت كنم .ساعت9رفتم بيمارستان و ساعت11از بيمارستان اومدم بيرون.با ساره قرار داشتم .با چشمم داشتم دنبالش ميگشتم كه پيداش كردم توماشينش نشسته بود و منتظر من بود رفتم و سوار ماشينش شدم.با خنده گفت خانوم دكتر تونستي كسي رو بكشي؟با بيحوصله گي گفتم نه بابا پا نداد وگرنه يكي دوتاشونو ميكشتم تا اعصابم راحت بشه.تو امروز چيكاره اي.
ساره يه فكري كردوگفت: يه قرار باوزير بهداشت و درمان و يه قرارم با رييس جمهور امريكا دارم . اهان يه بازديدخارجي هم دارم.

اونقدر جدي حرف ميزد كه كم مونده بود باور كنم.بعدش خودش خنديد و گفت:بابا بيكارم ديگه.يه ادم علاف مثل خودت.حالا چيكار كنيم؟واسه دست گرمي يكي دو نفر و زير بگيريم؟

خنده ام گرفته بود جوا
رمان زندگي ، من ، او
رمان زندگي ، من ، او
× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۳ اسفند ۱۳۹۱ توسط: مهدي نظرات (0)
مرغ درسته تو فر

مرغ درسته تو فر

 

مرغ درسته تو فر

مواد لازم :

مرغ يك عدد

پياز يك عدد

گوجه فرنگي يك عدد

نمك و آبليمو زعفران و كره به ميزان لازم

طرز تهيه :

با كمك يك چوب كباب تمام بدن مرغ را سوراخ سوراخ مي كنيم .مقداري آب نمك درست مي كنيم و مرغ را به مدت يك ساعت تو آب نمك مي خوابونيم .بعد درش مياريم ميذاريم كمي آبش بره اگر آب نمك خيلي غليظ نباشه لازم نيست بعد اين مرغ را بشوريم .

پياز پوست كنده را از وسط نصف مي كنيم و درون شكم مرغ ميذاريم گوجه را هم درسته ميذاريم و دوپاي مرغ را به هم مي بنديم همچنين دو تا دستاش را .

مرغ را درون يك ظرف پيركس يا هر ظرفي كه مد نظر هست قرار ميديم بهتره كه ظرفمون حتما لبه داشه باشه روي سينه مرغ را فويل مي كشيم چون سينه خيلي سريعتر از ران ميپزه .

ظرف حاوي مرغ را در طبقه وسط فر با حرارت ۱۸۰ درجه سانتيگراد ميذاريم حدودا ۲ ساعت هر چي مرغ درشت تر باشه مدت زمان بيشتري احتياج هست .

احتياجي به اضافه كردن آب نيست چون مرغ خودش آب ميندازه هر ۲۰ دقيقه يك بار مرغ را در مياريم و آب و روغني را كه دورش جمع شده به كمك قاشق روي مرغ ميريزيم و دوباره فويل را ميذاريم و در فر قرار ميديم .اگر احيانا اين آب قبل از پختن مرغ تمام شد كه خيلي بعيده كمي آب جوش به ظرف اضافه مي كنيم.

بعد از پخت مرغ فويل را بر ميداريم روي اون را با برس آبليمو و كره و زعفران ميزنيم و اجازه ميديم كه كل پوست مرغ تو فر برشته بشه و به رنگ دلخواه در بياد .

مرغ را با همون ظرف ميشه سرو كرد يا در يك ظرف ديگه گذاشت و از سس خوشرنگي كه درست شده روي اون داد.

بفرمائيد مرغ ما آمادست .



مرغ درسته تو فر
مرغ درسته تو فر
× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۳ اسفند ۱۳۹۱ توسط: مهدي نظرات (0)
رمان مرغان شاخسار طرب[پرنده خار زار] (22)

رمان مرغان شاخسار طرب[پرنده خار زار] (22)

 خوب بالاخره نگفتي جاسي...
ـ آه بله... حالا من مي دانم كه زن بودن چه معنايي دارد.
ـ احمق ديوانه...
ـ فكر مي كنم ديگر وقتش بود. چطور مي توانستم بدون اطلاع از روابط زن و مرد يك هنرپيشه خوب بشوم.
ـ تو مي بايستي بيشتر به زندگي زناشويي و آينده ات فكر كني.
جاستين از سر عصبانيت شكلكي در آورد:
ـ دين... واقعاً كه تو بعضي وقت ها عقايد عجيبي داري. به هر حال من اصلاً قصد ندارم ازدواج كنم.
ـ خوب من هم همين طور.
جاستين ادامه داد:
ـ هرگز، هرگز، هرگز من به كسي علاقمند نخواهم شد. اگر به ديگران دل ببندي آنها تو را خواهند كشت. اگر به ديگري نيازي عاطفي داشته باشي او نابودت مي كند و اين يك واقعيت است. دين، مطمئن باش.


دين از اين كه مي ديد، از عشق و وابستگي عاطفي به ديگران بيم دارد، دردي جانكاه احساس مي كرد. بخصوص كه خود را علت اصلي اين بي تفاوتي مي دانست. علاقه مفرط مادرش به او سبب شده بود كه جاستين اين چنين بدبين و سرخورده شود. او مي دانست كه خواهرش در واقع بيش از آنچه ظاهراً نشان مي داد به مادرش علاقه داشت و با خود انديشيد « من همه چيز داشته ام... اما به هر حال روزي تاوانش را پس خواهم داد و به اين ترتيب كمبودهاي جاستين جبران خواهند شد. »
دين به ساعتش نگاه كرد، از جايش پريد و گفت:
ـ من بايد برم جاس.
ـ تو و برنامه هايت ، راستي چه موقع اين تشريفات عجيب و غريب را كنار مي گذاري.
ـ اميدوارم هيچ وقت.
ـ چه وقت مي بينمت؟
ـ امروز جمعه است ؟ خوب فردا، ساعت يازده، همين جا.
ـ باشد، عاقل باش.
او كه كلاهش را بر سر گذاشته و چند متري دور شده بود برگشت و گفت:
ـ مگر هميشه نيستم.
ـ چرا، معلوم است، تو از طبيعت هم عاقل تري، اين من هستم كه هميشه با ماجراهاي عجيب و غريب درگير مي شوم... خداحافظ... تا فردا.


درهاي وسيعي كه از داخل با پارچه قرمز پوشانده شده بودند، كليساي سانتاماريا را محافظت مي كردند. دين يكي از درها را هل داد و وارد محراب شد. او از جاستين كمي زودتر از ساعت مقرر جدا شده بود چون هميشه سعي داشت قبل از آن كه، كليسا از جمعيت پر شود و صداي آه و سرفه و زمزمه فضا را پر كند، در آنجا باشد. احساس تنهايي ، در اين محيط بسيار خوشايند بود. خادمي شمع هاي جلو محراب را روشن مي كرد. سرافكنده، زانو زد، و هنگامي كه از جلو محراب مي گذشت، صليبي بر خود كشيد و سپس به آرامي به ميان دو رديف نيمكت لغزيد آنجا زانو زد و پيشاني اش را ميان دست هايش گرفت و فكرش را رها كرد. او آگاهانه دعا نمي خواند ولي خود به بخشي تفكيك ناپذير از فضاي فشرده و با اين همه سبك و روحاني تبديل مي شد.
گويي كه خود به صورت شعله يكي از اين لامپ هاي شيشه اي قرمز محراب در مي آمد، لرزان، و در حال مردن،با اين همه فروزان از عصاره اي جانبخش، با نوري ضعيف اما پايدار كه در سايه ها رخنه مي كرد. دين بي حركت و از خود بي خود، در حالي كه هويت بشري اش را فراموش كرده بود، در محراب نشسته بود. هيچ جاي ديگر او اين گونه، احساس آسايش و آرامش نداشت. چنين صلح و آرامشي، سدي در برابر رنج ها بود. مژگانش فرو افتادند و پلك هايش بسته شدند. از دهليزي كه ارگ ها در آن قرار داشتند، صداي برخورد قدم ها با زمين و يك زمزمه مقدماتي برخاست. پسر بچه هايي كه دسته كر كليسا بودند، زودتر آمده بودند تا قبل از مراسم يك بار ديگر، سرودشان را تمرين كنند. اين مراسم فقط يك مراسم دعاي روز جمعه بود ولي چون يكي از استادان دين در ريورويو در آنجا، سخنراني مي كرد، از دين خواسته بود حتماً در آن شركت جويد. صداي ارگ همراه با صداي روشن و واضح سرود دسته جمعي در زير طاق هاي بلند و پر نقش، طنين انداخت.
آوايي جوان، آسماني و لطيف شنيده شد. سرشار از چنان خلوص معصومانه اي كه كم بودند آناني كه حضور داشتند و چشمان شان را نبستند و بر جواني از دست رفته شان اشك نريختند.
ـ اي نان فرشتگان، اي نان آسماني، آه اي اعجاز از اعماق به سوي تو فرياد كشيدم.خداوندا. خداوندا صداي مرا بشنو كه گوش تو اين ناله مرا مي شنود. از من رو مگردان « خداوندا از من رو مگردان زيرا كه تو شهريار و آفريننده و خداي مني. و من بنده اي ناچيز. تويي كه تنها به نيكي ها مي نگري، بي آن كه به زيبايي و زشتي بندگانت بيانديشي. در تو همه رحمت، همه لطف و همه آمرزش است.من با تو آرامش مي يابم. خداوندا: بي تو تنهايي است. و من دعا مي كنم كه رنج هاي زندگي پايان يابد. و تنها، تويي كه مي داني. تو تنها تسلي من هستي. خداوندا، در برابر اراده ات سر تعظيم فرود مي آورم زيرا دوستت دارم.

دين گفت: خيلي ساكتي مامان. به چه فكر مي كني، به دروگيدا؟
مگي با لحني گرفته گفت:
ـ نه به اين فكر مي كردم كه دارم پير مي شوم. امروز تعداد زيادي تار موي سفيد، روي شانه سر كشف كردم. و در مفاصلم هم احساس سنگيني مي كنم.
دين با آرامش ، به او اطمينان داد.
ـ تو هرگز پير نخواهي شد.
ـ آرزو داشتم كه راست بگويي عزيزم. ولي بدبختانه حقيقت ندارد. من به تدريج احساس مي كنم كه به آب گوگرد دار « سر خيزاب » محتاج باشم. و اين نشانه پيري است.
آنها بر حوله هايي روي علف هاي دروگيدا دراز كشيده بودند. در نزديكي آنها آب « سر خيزاب » در تلاطم بود و بخارات گوگرد در هوا پراكنده بودند. يكي از تفريحات بزرگ زمستان، همين آب تني در آب هاي « سر خيزاب » بود. مگي در حالي كه بر روي پشت بر مي گشت انديشيد، همه دردها و ناراحتي هاي مربوط به سن، با اين آب، كمي تسكين مي يابد. سرش در سايه تنه درخت بزرگي بود كه مدت ها پيش از اين، او و پدر رالف در زير آ نشسته بودند، چه زمان طولاني از آن وقت گذشته بود. و او ديگر قادر نبود احساسي را كه نخستين بوسه پدر رالف در او بر انگيخته بود، در خاطره اش زنده كند.
بعد احساس كرد كه دين از جايش بر مي خيزد، و چشمانش را باز كرد . او هنوز هم عزيز كرده اش بود. پسر كوچك عزيزش. و با اين كه با غرور يك مالك، بزرگ شدن او را ديده بود هنوز هم تصوير خندان كودكي اش را در خطوط چهره جوان كنوني او مي ديد. او هنوز نمي توانست بپذيرد كه دين، ديگر بچه نيست و با اين حال درست در اين لحظه كه او را بر فراز سرش مشاهده كرد ناگهان بر اين امر آگاه شد. « خداوندا » همه چيز تمام شد. كودكي، نوجواني براي هميشه پايان يافت. او ديگر حالا يك مرد است. غرور، كينه، احساس تأثر زنانه، خشم، پرستش و غم. مگي با ديدن او همه اينها را در وجودش احساس كرد. اين وحشتناك است كه انسان مردي را به دنيا آورده باشد . و وحشتناك تر اين كه مردي همانند او را به دنيا عرضه كرده باشد. مردي آن قدر فوق العاده، آن قدر زيبا.
رالف دوبريكاسار به علاوه اندكي از وجود خود او. چطور نتوانسته بود در اين جسم جوان، پيوست مردي را باز يابد كه با او عشق ورزيده بود.
چشمانش را بست و شرمگين از اين كه ، به پسرش به عنوان يك مرد انديشيده لحظه اي پيش خود فكر كرد. آيا او هم هنوز به صورت معماي شگفت انگيز مادر باقي مانده بود خدا لعنتش كند. دين چطور توانسته بود به اين زودي بزرگ شود.
چشمانش را باز كرد و ناگهان پرسيد:
ـ دين آيا چيزي درباره زنان مي داني؟
ـ مقصودت قضيه پرنده ها و زنبورها است؟
ـ درباره آن كه نمي تواني بي اطلاع باشي، بخصوص با داشتن خواهري مثل جاستين. چون به محض آن كه چيزي در رساله هاي اندام شناسي، كشف مي كرد، فوراً همه جا آن را جار مي زد. نه من فقط مي خواهم بدانم كه آيا تا به حال به شناختي بيش از آن رسيده اي؟
او سرش را به علامت نفي تكان داد و روي علف ها در كنار مادرش كمي لغزيد و مستقيم به چشمانش نگاه كرد و گفت:
ـ جالب است كه تو همچين سؤالي از من مي كني. چون مدتي است كه خودم مي خواستم راجع به اين موضوع با تو صحبت كنم. ولي نمي توانستم چطور شروع كنم.

ـ تو هنوز هيجده سال بيشتر نداري عزيزم و هنوز فرصت هاي زيادي براي شناختن داري.
ـ اتفاقاً مي خواستم در همين باره با تو صحبت كنم . مقصودم اين است كه آيا نمي شود ، يك مرد، شناختش از زنان ، براي هميشه در حد شناخت پرنده ها و زنبورها باشد؟
چقدر بادي كه از سوي مرداب مي وزد سرد بود. عجيب است كه تا به حال متوجه آن نشده بود. پس حواله اش كجا بود؟
مگي با لحني آرام و بي آن كه حالت سؤالي به جمله اش بدهد گفت:
ـ براي هميشه.
ـ بله همين است. من آن را نمي خواهم. نه اين كه، به آن فكر نكرده باشم و يا آرزوي داشتن همسر و فرزند نداشته باشم. نه، من راجع به همه اينها مدت ها فكر كرده ام. ولي نمي توانم. چون به حد كافي توانايي آن را ندارم كه در يك لحظه، آنها را و خدا را دوست داشته باشم.
مگي همان طور دراز كشيده بود و نگاهش بر چشمان آبي آرام و دست نيافتني او خيره شده بود. چشماني همانند چشمان رالف ولي با نوري غريب، كه نگاه رالف از آن بي بهره بود.
آيا او هم در هيجده سالگي اين چنين سودايي و منقلب بوده است؟
آيا اين شور و هيجان را فقط مي شد در هيجده سالگي حس كرد؟ وقتي او، رالف را شناخته بود، ده سال بود كه رالف اين مرحله را پشت سر گذاشته بود. با اين همه، دين، شعور عرفاني داشت و مگي اين را از همان اوان كودكي در او كشف كرده بود. در حالي كه فكر نمي كرد رالف در هيچ مرحله اي از زندگي اش، از اين ديد عارفانه برخوردار باشد.
آب دهانش را قورت داد و حوله را محكم به دور خود پيچيد.
دين ادامه داد:
ـ پس از خودم پرسيدم كه با چه كاري مي توانم علاقه ام را به خدا ثابت كنم. من مدت ها با اين سؤال در كشمكش بودم و نمي خواستم پاسخ واضحي براي آن بيابم. زيرا زندگي معمولي را دوست داشتم. و اين برايم مهم بود . ولي مي دانستم ، خداوند چه انتظاري از من دارد. مي دانستم براي آن كه به او ثابت كنم كه هيچ چيز غير از مهر او ، هرگز در دلم جايي ندارد، تنها يك چيز بود كه مي توانستم انجام دهم و آن قرباني شدن در راه او بود ( از ته دل آهي بر كشيد و يك پر از علف هاي دروگيدا را كند ) من بايد، به او ثابت كنم كه درك كرده ام از چه رو از بدو تولدم اين همه نعمت، به من ارزاني داشته. مي بايست به او ثابت كنم كه زندگي برايم بي اهميت است.
مگي بازوي او را محكم چنگ زد و فريادكنان گفت:
ـ نه تو نمي تواني، هرگز نمي گذارم چنين راهي را انتخاب كني.
چقدر پوستش لطيف بود. نشانه اي از قدرتي بزرگ در زير آن، درست همانند رالف. و هيچ دختر زيبايي هرگز نخواهد توانست اين پوست را لمس كند!
دين ادامه داد:
ـ من مي خواهم كشيش باشم. من مي خواهم كاملاً در خدمت خداوند باشم. كشيش او باشم. به نظر من، او سه چيز از بندگان خود طلب مي كند، فقر، پارسايي و اطاعت. و اين آسان نخواهد بود ولي من در تصميمم پابرجا هستم.
حالت چشمان مادرش چقدر عجيب بود. مثل اين كه، او را از پاي در آورده بود و زير پاهايش له كرده بود او مي دانست كه ، مجبور خواهد بود مادرش را نيز، در اين راه فدا كند. ولي تصور مي كرد كه مادرش به او افتخار خواهد كرد به او گفته بودند كه، مادرش از اين امر استقبال خواهد كرد، و با شور و شوق تصميم او را تأييد خواهد كرد. در حالي كه اكنون مي ديد كه تصميم او، براي مادرش در حكم مرگ است. در حالي كه چشمان خاموش و بي حالت مادرش را مي نگريست، نا اميدانه گفت:
ـ اوه مامان من هرگز چيز ديگري آرزو نكرده ام. من هرگز و هرگز، نخواسته ام ، چيز ديگري جز يك كشيش باشم من نمي توانم چيز ديگري ، جز يك كشيش باشم.
او بازوي پسرش را رها كرد ، و چشمانش را به اثر سفيد انگشتانش ، بر روي پوست بازو، نگريست. نيم دايره هاي كوچكي بر روي پوست، آنجا كه ناخن ها، عميقاً فرو رفته بودند، ديده مي شد. مگي سر بلند كرد و خنده اي سر داد. خنده اي عصبي، تلخ و تمسخرآميز. و هنگامي كه دوباره توانست سخن از سر بگيرد، در حالي كه چشمان اشك آلودش را پاك مي كرد گفت:
ـ آه بله، باورنكردني است، چه شوخي بي نظيري « يك شب كه با اسب به سوي « سر خيزاب » مي رفتيم، رالف گفته بود، خاكستر گل هاي سرخ. و من مقصودش را نفهميده بودم .»
« تو خاكستري بيش نيستي و دوباره خاكستر خواهي شد. تو به كليسا تعلق داري و به كليسا داده خواهي شد. اوه چه زيباست؟ زيبا . لعنت بر كليسا. كليساي ستمگر، بزرگ ترين دشمن زنان، اين است كليسا، هر چه ما مي سازيم، او ويران مي كند. »
ـ اوه نه، نه، مامان خواهش مي كنم.
او به خاطر مادرش گريه كرد. براي رنجي كه، درك نمي كرد و سخناني كه برايش نامفهوم بودند. اشك هايش جاري بودند، و قلبش، در سينه اش فشرده مي شد. فداكاري از هم اكنون آغاز شده بود و به صورتي كه هرگز تصورش را هم نكرده بود، ولي با اين همه، هرگز نمي توانست از اين فداكاري چشم بپوشد، حتي به خاطر مادرش فداكاري مي بايست كامل باشد. و شايد هر چه انجام آن دشوارتر باشد ارزش آن بيشتر خواهد بود. مگي او را به گريه انداخته بود و دين تا آن وقت، به خاطر هيچ كس، اشك نريخته بود. او مي بايست، خود خشم و درد شخصي اش را از ميان بردارد. اين عادلانه نبود، بار مجازاتي را كه خود مي بايست به تنهايي تحمل كند، بر دوش او بگذارد. او روشنايي زندگي اش بود ، فرزندش بود و نمي بايستي، هرگز به خاطر او رنج بكشد. پس در حالي كه اثر ناخن هايش را بر پوست كرك دار بازوي پسرش نوازش مي كرد گفت:
ـ دين گريه نكن. متأسفم، من نمي فهميدم چه مي گويم، تو مرا غافلگير كردي فقط همين. مسلم است كه من به خاطر تو خوشحالم. واقعاً خوشحالم. چطور مي توانم نباشم. من فقط تعجب كرده بودم، انتظارش را نداشتم، فقط همين ( خنده اي نامطمئن سر داد ) تو خبر را همين طور ناگهاني به من اعلام كردي.
چشمان دين روشن شدند. او با كمي ترديد مادرش را نگريست. چرا با خود تصور كرده بود كه، او را نابود كرده است؟ چشمان مادرش مانند هميشه بود، سرشار از عشق و زنده، او را در آغوش گرفت و به خود فشرد و گفت:
ـ مطمئني كه باعث ناراحتي ات نخواهد بود؟
ـ ناراحتي؟ يك مادر كاتوليك هرگز از شنيدن اين كه فرزندش مي خواهد كشيش شود، ناراحت نمي شود، هرگز، غير ممكن است. ( ناگهان بلند شد ) اوف هوا سرد شده، برويم خانه.
آنها به جاي اسب با يك لندرور آمده بودند. دين پشت فرمان نشست و مادرش در كنار او جاي گرفت. مگي در حالي كه بغضش را فرو مي داد، پرسيد:
ـ مي خواهي به كجا بروي؟
ـ احتمالاً به مدرسه سن پاتريك. در هر حال تا هنگامي كه تصميم قطعي اتخاذ كنم شايد به فرقه اي وارد شوم. بيشتر دلم مي خواهد به ژزونيت ها بپيوندم، ولي هنوز آن قدرها مطمئن نيستم.
مگي در حالي كه از پشت شيشه ماشين پوشيده از حشره، علف هاي قهوه اي رنگ را نگاه مي كرد گفت:
ـ من عقيده بهتري دارم، دين.
ـ آه راستي؟
او مجبور بود حواسش را كاملاً بر جاده متمركز كند، چون جاده پر پيچ و خمي بود، و تنه هاي درخت بريده شده، گاه راه را سد كرده بودند.
ـ من تو را به رم خواهم فرستاد، پيش كاردينال دوبريكاسار. او را به خاطر داري، درست است؟
ـ به خاطر داشته باشم؟ چه پرسشي مامان، من هرگز او را فراموش نخواهم كرد. حتي اگر هزار سال زندگي مي كردم. براي من او نمونه يك كشيش كامل است. اگر روزي مي توانستم مانند او شوم ديگر آرزويي نداشتم.
مگي با لحني تلخ گفت:
ـ كمال همواره چيزي نسبي است. ولي من تو را به او مي سپارم چون مي دانم كه از تو مراقبت خواهد كرد. لااقل براي خوشايند من.
ـ راست مي گويي مامان؟ راست مي گويي؟ ( ناگهان، اضطراب جاي شادي بر چشمانش، نشست. ) آيا به حد كافي پول داريم؟ اگر در استراليا بمانم خرج كمتري خواهم داشت.
ـ به لطف همين كاردينال دوبريكاسار عزيز تو هيچ گاه بي پول نخواهي ماند.
جلو در آشپزخانه او را به جلو راند.
ـ برو اين خبر را به خدمتكارها و خانم اسميت اعلام كن. آنها از خوشحالي ديوانه خواهند شد.
او سعي كرد تعادل قدم هايش را حفظ كند و به آرامي تا خانه بزرگ پيش رفت، و وارد سالن شد. في استثنائاً پشت ميز كارش نبود، و با آن مولر سرگرم صحبت و صرف چاي بعدازظهر بود، وقتي مگي وارد شد هر دو زن سر بلند كردند و از حالت چهره اش دريافتند كه اتفاق مهمي رخ داده. در هيجده سال گذشته مولرها به طور مرتب، تعطيلات شان را، در دروگيدا گذرانده بودند و فكر مي كردند كه همواره اينچنين خواهد بود. ولي لادي مولر در پائيز سال گذشته به طرزي ناگهاني درگذشته بود و مگي فوراً به آن نامه نوشته بود و از او دعوت كرده بود كه، به دروگيدا بيايد و با آنها زندگي كند. كمبود جا نبود و اگر دلش مي خواست مي توانست، در يكي از خانه هاي كوچك مخصوص ميهمانان، اقامت گزيند. و حتي اگر غرورش اجازه نمي داد كه مجاناً در آنجا بماند ، مي توانست اجاره بپردازد. چون به اندازه كافي پول وجود داشت، كه بتوان با آن از ميهمانان بسياري به طور دائمي پذيرايي كند. مگي دريافت، كه در اين موقعيت مي تواند اندكي از محبت هاي مولرها را، در آن سال هاي تنهايي در كوئينزلند شمالي، جبران كند و آن از اين پيشنهاد بسيار خوشحال شد. زيرا بدون لادي، هيملهوش بر دوشش سنگيني مي كرد، و با اين همه نخواسته بود ملك را بفروشد و مباشري را در آنجا به كار گمارده بود و وصيت كرده بود كه بعد از مرگش ، اين ملك به جاستين تعلق دارد.

آن پرسيد:
ـ چه شده مگي؟
مگي خود را بر روي يك صندلي انداخت.
ـ من احساس مي كنم، كه آتش عدالت دامنم را گرفته.
ـ چي؟
ـ هر دوي شما حق داشتيد. هر دو پيش بيني كرده بوديد كه يك روز او را از دست خواهم داد. من حرف شما را باور نمي كردم. من فكر مي كردم كه از كليسا قوي ترم ولي يك زن هيچ گاه نمي تواند، با كليسا درافتد.
ـ في فنجاني چاي براي دخترش ريخت. آن را به سويش دراز كرد و گويي كه چاي همان قدرت كنياك را دارد گفت:
ـ بگير اين را سر بكش، چرا او را از دست داده اي؟
ـ او مي خواهد كشيش بشود.
خنده اي عصبي با گريه اش درآميخت. آن عصايش را برداشت و لنگان لنگان خود را به صندلي او رساند و روي دسته آن نشست و موهاي مسي ـ طلايي او را نوازش كرد.
ـ اوه عزيزم اين كه آن قدرها هم وحشتناك نيست.
في به سوي آن برگشت و پرسيد:
ـ شما جريان دين را مي دانيد؟
آن پاسخ داد:
ـ خيلي وقت است.
مگي آرام شد سپس آهسته گفت:
ـ آن قدرها وحشتناك نيست؟ اين شروع پايان است. مكافات قريب الوقوع. من رالف را از كليسا دزديدم و اينك بهاي آن را مي پردازم. پسرم را. تو خودت به من گفتي كه، اين يك دزدي است يادت مي آيد؟ من نمي خواستم حرفت را قبول كنم. ولي تو مثل هميشه حق داشتي.
في كه هميشه جنبه عملي كارها را در نظر مي گرفت پرسيد:
ـ آيا دين قصد دارد، به مدرسه سن پاتريك وارد شود؟
مگي خنده اي عصبي سر داد:
ـ به اين سادگي نخواهد بود . من مي خواهم او را نزد رالف بفرستم. معلوم است. نيمه اي از دين متعلق به رالف است. پس بگذار سرانجام از آن بهره مند شود. ( شانه بالا انداخت ) دين از رالف برايم مهم تر است، و من مي دانستم كه دلش مي خواهد به رم برود.
ـ آيا به رالف اعتراف كرده ايد كه پدر دين است؟
ـ نه و هرگز اين را به او نخواهم گفت. هرگز.
ـ آنها آن قدر به هم شباهت دارند كه او مي بايست خود در اين مورد شكي نكند.
ـ كي رالف؟ او هرگز راجع به هيچ چيز شك نمي برد، و من راز خودم را براي خودم نگاه مي دارم. من فقط پسرم را نزد او مي فرستم، نه پسر او را.
آن زير لب زمزمه كرد:
ـ مگي به حسادت خدايان فكر كن، شايد هنوز كارشان با تو تمام نشده باشد.
مگي ناله كنان پرسيد:
ـ ديگر چه بلايي مي توانند به سرم بياورند؟


هنگامي كه خبر به گوش جاستين رسيد، او جار و جنجال زيادي بر پا كرد. با آن كه از سه چهار سال قبل ، كم و بيش پي برده بود كه سرانجام دين همين راه را انتخاب خواهد كرد.
براي مگي، تصميم دين همانند فرودآمدن صاعقه بود، در حالي كه براي جاستين ، به منزله آب يخي بود كه بر سرش ريختند، او به طوري مبهم انتظار اين موضوع را داشت از طرفي چون مدت ها با او در سيدني به مدرسه رفته بود، دين مسائلي را با او مطرح مي كرد كه هيچ گاه با مادرش در ميان نمي گذاشت. جاستين اهميتي را كه مذهب، در زندگي دين يافته بود به خوبي مي دانست. نه تنها خدا، بلكه محتواي عارفانه مراسم كاتوليك او را مجذوب مي كرد.

اگر او در يك خانواده پروتستان به دنيا آمده بود، براي ارضاء خواسته هاي معنوي اش، حتماً سرانجام به مذهب كاتوليك مي گرويد. يك خداي ساده و بي پيرايه و عاري از رمز و راز، خداي پروتستان ها آن گونه كه كالون ( تئوريسين مذهبي فرانسوي پايه گذار يكي از فرقه هاي مذهب پروتستان در فرانسه و سوئيس Caluin Jeam , 1509-1564 ) مي ديد، مورد قبول او نبود. او به فضاي مذهبي نياز داشت كه غرق شده در بخورات و عود پوشيده از توروبرودري ها طلايي و امواج موسيقي با شكوه و آميخته با اشعار لاتيني باشد. و آيا عجيب نبود كه موجودي چنان باشكوه ، زيبايي خود را به عنوان يك نقص وجودي، تلقي مي كرد. و از داشتن آن متأسف بود. دين اينچنين بود، و به محض آن كه كوچك ترين اشاره اي به زيبايي ظاهري اش مي شد، در خود فرو مي رفت. جاستين فكر مي كرد كه او ترجيح مي داد، زشت و بدون هيچ گونه جذابيتي به دنيا آمده بود. جاستين، اندكي اين احساس دين را درك مي كرد، زيرا كه شايد حرفه خود او كه بر نوعي خودشناسي ويژه بنا شده بود او را بر آن مي داشت كه حالات برادرش را بهتر درك كند.
بالعكس چيزي كه او نمي فهميد، اين بود كه چرا زيبايي او، چون باري بر وجودش سنگيني مي كند و نمي كوشيد به سادگي آن را از ياد ببرد.
شهوت و لذت براي دين اهميت چنداني نداشت. جاستين به اين امر پي برده بود ولي دليلش را نمي دانست آيا به خاطر آن بود كه او توانسته بود كاملاً بر هواي نفس خود غالب شود، يا اين كه با همه جذابيت و مردانگي از نظر جنسي كمبودهايي داشت؟ حدس اول به نظر درست تر مي رسيد. چون او هر روز ورزش هاي سنگين مي كرد تا بتواند شب از فرط خستگي و درماندگي به راحتي، بخوابد. او به خوبي مي دانست كه خواسته هاي جسماني دين، كاملاً طبيعي بود. جنس زن توجه او را جلب مي كرد و جاستين حتي نوع و شخصيت دخترهايي را كه مورد توجه او بودند، مي شناخت. قد بلند و سياه مو و شهوت انگيز. با اين همه، عشق به لذات جسماني، هنوز در او بيدار نشده بود. او جذابيت ملموس چيزهايي را كه بر آنها دست مي گذاشت حس نمي كرد. و نسبت به بوي جوي كه او را احاطه مي كرد، و همچنان نسبت به شكل ها و رنگ ها، بي تفاوت بود. مگر در مواقع استثنايي كه جاذبه غير قابل مقاومت شيء اين حس را در او بيدار مي كرد كه براي آنهايي كه زندگي مي كنند، حق انتخاب هم وجود دارد.
دين براي ديدار جاستين، به پشت صحنه تئآتر رفته بود تا او را از تصميم خود مطلع كند. او آن روز با رم تماس گرفته و همه ترتيبات لازم را داده بود و شادمان بود كه اين خبر را ، زودتر به جاستين اعلام كند. با وجودي كه مي دانست جاستين روي خوبي نشان نخواهد داد. او قبل از اين هيچ گاه در مورد شور و شوقش به مذهب، چيزي به خواهرش نگفته بود. چون مي دانست باعث خشم او خواهد شد. ولي وقتي امشب از راهروهاي پشت صحنه مي گذشت، برايش دشوار بود كه شادي خود را پنهان كند.
جاستين با عصبانيت گفت:
ـ تو واقعاً يك احمقي
ـ ولي من تصميمم را گرفته ام.
ـ ابله.
ـ جاس هر چه دلت مي خواهد بگو. ولي اين چيزي را عوض نخواهد كرد.
ـ فكر مي كني اين را نمي دانم؟ راهي را كه من انتخاب كردم براي اين است كه بتوانم دق دلم را خالي كنم.
ـ روي صحنه به حد كافي وقت اين كار را داري. وقتي نقش الكتر ( Electre ) را بازي مي كني، واقعاً فوق العاده اي جاس.
او با لحني تند گفت:
ـ بعد از شنيدن اين خبر، بهتر هم خواهم شد. خيال داري به سن پاتريك بروي؟
ـ نه به رم مي روم. كاردينال دوبريكاسار در آنجا منتظرم است. مامان ترتيب كارها را داده است.
ـ آه نه، دين رم خيلي دور است.
ـ خوب چرا تو نمي آيي، لااقل تا انگلستان؟ با تجربياتي كه تا به حال به دست آورده اي، و با استعدادت مي تواني به آساني در انگلستان استخدام شوي.
جاستين كه هنوز لباس الكتر، را به تن داشت، جلو آينه نشسته بود و داشت آرايشش را پاك مي كرد. چشمان عجيبش، احاطه شده در ميان نقوش سنگين و سياه، عجيب تر ديده مي شد.
او در تأييد حرفش ، به آرامي سر تكان داد و با حالتي انديشناك، زير لب زمزمه كرد:
ـ بله درست است. من مي توانم... ديگر وقتش رسيده كه من هم تصميم بگيرم. استراليا ديگر برايم خيلي كوچك شده. باشد رفيق. پيش به سوي انگلستان.
ـ آه چه عالي، مي تواني مجسم كني. من مرخصي هايي دارم. در تمام مدارس روحاني تعطيلاتي وجود دارد . درست مثل دانشگاه ها. ما مي توانيم تعطيلات مان را با هم باشيم، و اروپا را بگرديم و گاهي هم به دروگيدا بياييم. اوه جاس من فكر همه چيز را كرده ام. كافي است كه تو نزديك من باشي، همه چيز رو به راه خواهد بود.
جاستين با شادي گفت:
ـ بله. ها؟ اگر رفيق من نبودي زندگي طور ديگري بود.
دين با لبخندي پاسخ داد:
ـ از همين جوابت مي ترسيدم. ولي جدي باشيم، جاس تو واقعاً نگرانم مي كني. من ترجيح مي دهم زياد از من دور نباشي تا بتوانم گاهي تو را ببينم، وگرنه چه كسي نداي وجدان تو خواهد بود؟
از لابلاي يك كلاهخود بزرگ يوناني، و ماسك وحشتناك يك جادوگر، گذشت و بر زمين نشست تا بتواند بهتر خواهرش را ببيند و خودش را كاملاً جمع و جور كرد تا مزاحم رفت و آمد ديگران نباشد. در تئآتر كولودن فقط دو اتاق به هنرپيشگان اختصاص داشت و جاستين هنوز نمي توانست از آنها استفاده كند و در راهرو عمومي ، در ميان آمد و شد بي وقفه مردم نشسته بود.
جاستين با لحني حاكي از تنفر گفت:
ـ از همان لحظه اي كه اين كاردينال دوبريكاسار پير را ديدم، ازش متنفر بودم.

پايان



رمان مرغان شاخسار طرب[پرنده خار زار] (22)
رمان مرغان شاخسار طرب[پرنده خار زار] (22)
× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۳ اسفند ۱۳۹۱ توسط: مهدي نظرات (0)
دلمه برگ مو

دلمه برگ مو

دلمه برگ مو

مواد لازم :

سبزي دلمه (ترخون ـ ريحون ـ مرزه ـ شويد ـ جعفري ـ نعنا ـ پيازچه ـ تره ) ۱۰۰ تا ۲۰۰ گرم

گوشت چرخي ۲۰۰ گرم

برنج يك پيمانه (آبكش)

لپه يك دوم پيمانه

پياز يك عدد متوسط

برگ مو به ميزان لازم

زردچوبه يك قاشق مرباخوري

نمك و شكر و آبليمو به ميزان لازم


طرز تهيه :

برگها را شسته و تو آبكش ميذاريم .

لپه را ميپزيم بايد كاملا پخته بشه چون بعد كه با مواد ديگه مخلوط ميشه بعلت وجود نمك ديگه نميپزه .

پياز را خرد و تفت ميديم گوشت را اضافه و كمي سرخ مي كنيم زردچوبه را بهش اضافه مي كنيم و يك تفت كوچولو و از روي حرارت برميداريم .

برنج و لپه و سبزي را به مايه گوشتي اضافه مي كنيم .


برگهاي مو دو نوع هستند يكي شبيه شكل يك هيچ شياري ندارن و براي دلمه خيلي مناسبن و نوع ديگه شبيه شكل دو كه شيار دارن و براي اينكه بتونيم از اونها دلمه درست كنيم بايد درست شبيه شكل دوم دو برگ سر و ته را روي هم قرار بديم تا شيارهاي هم را بپوشونند.


اگر برگها ضخيم باشند يك قابلمه را از آب پر ميكنيم روي حرارت تا به جوش بياد برگها را يك دقيقه درون آبجوش ميذاريم بعد بلافاصله درون آب سرد قرار ميديم تا هم رنگش از بين نره هم قابل انعطاف بشه .برگهاي من احتياجي به اين كار نداشتند.

مقداري از مايه مياني دلمه را درون برگ ميذاريم و اون را به صورت بقچه مي پيچيم ميشه به صورت رول هم در آورد ولي من سنتيش را بيشتر دوست دارم .

در شكل يك دو برگ شيار دار روي هم قرار داده شده .

توجه داشته باشيد كه برگها پشتشون بايد به سمت خودتون باشن يعني رگبرگها به سمت خودتون باشه .


كف قابلمه مورد نظر را چند تا برگ قرار ميديم تا موقع پخت دلمه ها نسوزن دلمه هاي پيچيده شده را درون قابلمه كنار هم و كاملا چسبيده به هم مي چينيم الان كه حوصله دلمه درست كردن پيدا كرديم بهتره مواد را دو برابر كنيم و دلمه بيشتري بپيچيم دلمه هاي اضافه را درون يك ظرف درب دار كنار هم چيده و درش را محكم ميبنديم و در فريزر نگه ميداريم در مواقعي كه وقت نداريم اونا را در مياريم اجازه ميديم كمي از انجماد بيرون بياد تا قابل جدا كردن بشه و به همون صورتي كه گفتم در قابلمه مي چينيم .


يك بشقاب را روي دلمه ها قرار ميديم به طوريكه كاملا روي دلمه ها را بپوشونه و يك جسم سنگين روش ميذاريم خيلي آروم از كنار قابلمه بهش آب اضافه مي كنيم تا لبه دلمه ها آب برسه درش را ميذاريم و روي حرارت ملايم به مدت يك ساعت قرار ميديم بعد از اين مدت برگها را امتحان مي كنيم اگر هنوز نپخته بود زمان بيشتري لازم هست .

شعله گاز نبايد زياد باشه چون قل درشت باعث حركت دلمه ها و باز شدنشون ميشه .


بعد از پخت برگها در صورتي كه طعم ملس را دوست داشته باشيم مقداري آبليمو و شكر را در نصفه ليوان آب حل و بهش اضافه و اجازه ميديم كاملا به خوردش بره .


 



دلمه برگ مو
دلمه برگ مو
× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۳ اسفند ۱۳۹۱ توسط: مهدي نظرات (0)
كاشت گوجه فرنگي

كاشت گوجه فرنگي

 

كاشت گوجه فرنگي

 

وسائل مورد نياز :

بذر گوجه فرنگي يا نشاء گوجه فرنگي

خاك

گلدان

كود مايع

 

به اينكه افراد متخصص در امر كشاورزي چطور گوجه فرنگي ميكارن كاري نداريم ما در منزل به اين صورت ميتونيم گوجه فرنگي بكاريم .

در صورتيكه بذر گوجه فرنگي داريم مقداري خاك باغچه يا گلدان را شيار ميديم و بذر را ميريزيم و به اندازه دوبرابر حجم بذر روش خاك ميپاشيم  و هر روز با آبپاش بهش آب ميديم تا بذرها جابجا نشن عده اي بذر را در عمق بيشتري ميكارن كه اين دو عيب داره يكي امكان خفگي بذر وجود داره و يكي ديرتر بيرون مياد .

بعد از اينكه بذرها جوانه زدن صبر مي كنيم كه قد اونا به ۵ تا ۱۰ سانت برسه به اين جوانه هاي بلند شده نشاء گفته ميشه بعد اونها را با ريشه به آرامي از خاك در مياريم و هر نشاء را در يك گلدان ميكاريم اگر بخواهيم اونها را تو باغچه بكاريم فاصله هر نشاء تقريبا ۳۰ سانت بهتره باشه .

من اينجا نشاء گوجه فرنگي دارم كه ميخوام بكارشون تو گلدان خودم تو هر گلدان سه نشاء كاشتم ولي بهتره يكي باشه اينقدر زياد بودن كه ۶ تا گلدان براشون كم بود .

 بهتره خاك ما كمي سبك باشه كه آبياري به خوبي انجام بشه من از كوكو پيت استفاده كردم ميتونيم مخلوطي از كوكو پيت و خاك باغچه را استفاده كنيم .

اين گياه احتياج داره كه خاكش هميشه مرطوب باشه خيس منظورم نيستا مرطوب .

يك نكته ديگه در مورد گوجه فرنگي اينكه خوشش نمياد غروب به بعد بهش آب داده بشه پس در طول روز آبياري را انجام بدين تو فصل هاي گرم سال به آب بيشتري نياز داره .

من هر ۱۵ روز يك بار بهشون كود مايع ميدم .

 

اين گياه را ديگه دست بهش نميزينم تا به ارتفاع ۳۰ سانت برسه بعد اگر پاجوش داره ازش جدا مي كنيم يك كم كه بلندتر شد برگهاي پائينش را هم هرس مي كنيم و ساقه را به كمك يك طناب نازك مي بنديم و سر ديگه طناب را به بالا وصل مي كنيم كه اين بوته بتونه دور اين طناب بره بالا و نيفته رو زمين .

هر وقت كه گل داد مقداري شاخه را تكون ميديم كه گرده ها پخش بشن اينجوري قدرت ميوه دهي را با اين كار بالا ميبريم .

گوجه فرنگي هاي من از نوع گوجه گيلاسي (Cherry Tomato) هستند.

از اينجا به بعد بغير از مراقبتهائي كه گفتم ميشينيم منتظر گوجه فرنگي به شرطي كه آفت نياد سراغش .



كاشت گوجه فرنگي
كاشت گوجه فرنگي
× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۳ اسفند ۱۳۹۱ توسط: مهدي نظرات (0)
 
CopyRight © http://watch2.zaminblog.com
کارتون کامل بره ناقلا
ویندوز 8 نسخه نهایی (MRT)
هدفون حرفه ای بیتس Studio
عروسک اسکندر شکرستان